چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

به خودم می گویم؛ دخترک، خیال کن اینجا همان لاک پشتی است که دلت می خواهد داشته باشی و نداری. با اینجا حرف بزن. اینجا همین یک مخاطب خیالی را که می تواند داشته باشد. نمی تواند؟ اصلاً این لاک پشت را با همۀ صبر و کسالتی که دارد از هیچ کجای دنیا بیاور و بگذار اینجا. مخاطب تو می شود. توئی که مخاطبی نداری. می توانی حرف هایت را بگویی، تو صدایش کنی و مطمئن باشی که از همۀ درها و دیوارهای دنیا شنواتر است و از خودت هم آرام تر است … آرام تر …

۴ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. علی در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    سلام. ببخشید مزاحمتون می شم . راستش نمی دونم چه جوری بگم ولی فکر می کنم بهترین راه صادقانه و راست گفتن هر چی که هست باشه .
    خوب راستش من به شما علاقه مند شدم البته ببخشید اینجوری گفتم اصلن نمی خوام براتون مزاحمت ایجاد بشه . من شما رو ندیدم ولی از طرز فکر و اخلاقتون خوشم اومده . می خواستم تگه می شه با شما بیشتر آشنا بشم .
    fsoheyl@yahoo.com
    منتظر هستم .
    ممنون.

  2. چرندگو در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    ها ها ها

  3. چهار ستاره مانده به صبح در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    به علی؛ شما لطف دارین اما، … بماند!
    به چرندگو؛ خواهش می کنم
    به mohi ؛ خیلی خوبه که شما هم این حس رو دارین. وبلاگتون فیلتری بود نشد که اونجا بنویسم.

  4. mohi در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    اتفاقا لاک پشتها خیلی هم موجودات باهوش و دوست داشتنی هستند.من دوتا دارم .کلی باهاشون حرف میزنم .جدا خیلی خوبن .قدرش رو بدون .

دیدگاه خود را ارسال کنید