چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

شهر فرشتگان

:: و بعد کافیه که سقوط کنی .. 

سقوط؟

:: بپری … تصمیمت رو می گیری که بپری و می پری .. 

و وقتی که بیداری می شی، اون وقت؟ 

:: آره! .. بوی هوا .. مزۀ آب ..

خواندن روزنامه

:: خوردن ..

و نوشیدن .. کارکردن 

:: داشتن خانواده ..

پس منتظر چی هستی؟ …

:: چقدر زیبایی توی این دنیا هست ..

آره! **

*

:: چرا این اتفاق افتاد؟

من نمی دونم

:: چون نوبتش رسیده بود؟

تو می خوای من چی بگم؟

::من دارم مجازات می شم..

خودت می دونی که این نیست .. زندگی همینه .. تو داری زندگی می کنی .. یه روزی هم باید بمیری .. چه حالی داره؟

:: چی؟

گرما؟ 

:: فوق العاده است! 

اگه می دونستی این اتفاق می افته این کار رو می کردی؟

:: من ترجیح می دادم یک لحظه در کنارش باشم .. یک لحظه ببینمش .. یک بار صداش رو بشنوم تا ابدیت را بدون اون داشته باشم .. یک بار … ***

City Of Angles*

** و *** از دیالوگ های فیلم

۴ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. amir hosin در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    سلام مطالب جالبی داری موفق باشی خوشهال میشم سری به وبلاگ من بزنی وبلاگ من http://www.dramad.googlepages.com

  2. علی در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    سلام.
    سقوط خیلی خوبه البته موقعی که مقصدش قلب یکی دیگه باشه .

  3. ویروس در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    عشق شوری در نهاد ما نهاد // جان ما در کف غوغا نهاد *** داستان دلبران آغاز کرد // آرزویی در دل شیدا نهاد *** رمزی از اسرار باده کشف کرد // راز مستان جمله بر صحرا نهاد *** عقل مجنون در کف لیلی سپرد // جان وامق در لب عذرا نهاد *** بهر آشوب دل سوداییان // خاک فتنه بر رخ زیبا نهاد *** از پی برگ و نوای بلبلان // رنگ و بویی بر گل رعنا نهاد *** فتنهای انگیخت، شوری در فکند // در سرا و شهر ما چون پا نهاد *** جای خالی یافت از غوغا و شور // شور و غوغا کرد و رخت آنجا نهاد *** نام و ننگ ما همه بر باد داد // نا ما دیوانه و رسوا نهاد *** چون عراقی را، در این ره، خام یافت // جان او بر آتش سودا نهاد == عراقی همدانی

  4. مانا در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    من با این دیالوگ آخر خیلی موافقم رویا جونم. خیلی درد داره یه عمر با رویای کسی سر کنی که هیچ وقت داشتنش رو تجربه نکردی

دیدگاه خود را ارسال کنید