چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

خداوندا من خدایم را گم کرده ام
جایی در میان کوچه ها
جایی در میان دو رنگی ها
جایی در میان زمزمه های انسانهای ِبی صدا
جایی در میان دانه های تسبیح پدر بزرگِ گناهکارم
جایی در میان مرزِ باکِرِگی و فاحشه گی
جایی در میان ترافیک سنگین شهر با چشم اندازِ درخت های سیمانی
جایی در میان دستمال های کثیفِ روی شیشه ها، پشتِ چراغهای قرمز
جایی در میان ترانه های فرهاد
جایی در میان خِس خِس ِنفس های زیر آوار
جایی در میان باور های شیطانِ بی شرم در جسم های زاده ی ذاتِ خدایی
خداوندا
من خدایم را گم کرده ام
برایم پیدایَش کن!!!
من هم در عوض تمامیِ ایمانم را به تو می بخشم!!!
تمامی اش را

محسن سراجی

 

پ . ن ۱ )؛ چرا تلفنت رو جواب ندادی؟ می خواستم تلفنی ارتباط مستقیم برقرار کنی با حرم. از دست دادی. ملیحه بود. صبح رفته بودش کتابخونۀ حرم و به قول خودش نماز جمعه و توفیق اجباری و … حرفی ندارم برای گفتن. فکر می کنم همه چیز خوب است. اما، انگار چیزی در من، آرام آرام دارد تغییر می کند.

پ . ن ۲ )؛ این آگهی ها و بیلبوردهای تبلیغاتی همراه اول را که می بینم خنده ام می گیرد بی اختیار وقتی می خوانم که نوشته است: هیچکس تنها نیست…

پ . ن ۳ )؛ سریال اغماء رو می بینم. بیشتر شاید برای حضورِ حامد کمیلی که هم لوطی بازی هایش را (به دنیا بگویید بایستد)، هم خباثت و شرارتش را (در پرواز در حباب) و هم این معصومیت نجیبش را (در اغماء) دوست می دارم و آن دیالوگ مردِ زن مُرده در گورستان؛  مطمئن نیستم نباشه .. اما خب، بعضی وقتا بهش شک می کنم .. حداقل به عدالتش …

پ . ن ۴ )؛ همیشه اینجاست؛ روبروی من؛ تصویر زنی و کودکی و بره ای.  از روی دیوار برمی دارمش این پوستر را. احساس می کنم تمام غرایز مرا بیدار می کند. دیگر نیست. حالا، تصویر این دخترکان غمگین است و همین.

پ . ن ۵ )؛ هی یاد سریال شب دهم می افتم و آن حیدر لوطی و عشقش و تعزیۀ عاشورایش و تیتراژ سریالش و … که این روزها، شب ها پُر شده است همۀ این اتاق از شعر و صدا و حزن و غربتش  مرز در عقل و جنون باریک است .. کفر و ایمان چه به هم نزدیک است! .. عشق هم در دل ما سردرگم .. مثل حیرانی و بهت مردم! .. گیسویت تعزیتی از رویا .. شب طولانی غم تا فردا .. خون چرا در رگ من زنجیر است؟! .. زخم من تشنه تر از شمشیر است! .. مستم از جام تهی … حیرانی! .. باده نوشیده شدم پنهانی! .. عشق تو پشت جنون محو شده .. هوشیاریست! نگو سهو شده! .. من و رسوایی این بار گناه .. تو و تنهایی و چشم سیاه .. از من تازه مسلمان بگذر! .. بگذر از سر پیمان! بگذر! .. میل دیوانه به دین عشق تو شد .. جاده شک به یقین عشق تو شد! .. مستم از جام تهی! …حیرانی!.. باده نوشیده شدم، پنهانی!

* اندکی کفر ورزی مانا  دقیقن همان حرف هایی بود که چهارشنبه نوشته بودم در اینجا و کمی بعد برداشتمش. یک حرفهایی همیشه هست حتا اگر آدم آنها را به زبان نیاورد، ننویسد یا … گاهی کاری بر نمی آید از دست های قدرتِ خدا و من نمی فهمم چرا؟ گاهی به رحم نمی آید دلِ آن محبوب های ازلی و ابدی با آن مهربانی های بی اندازه شان و من نمی فهمم چرا … چرا … چرا …

۳ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. شهرزاد ارحمی پور در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    سلام.
    منتظرتان هستم در درخت گندم که نمی دانم اول پاییز را چه به …

  2. روزبه در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    سلام

    از وبلاگت خیلی خوشم اومده ،اگه دوست داری با هم تبادل لینک کنیم.

  3. عادله در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    امان از اون غریزهه که کار میده دست آدم

دیدگاه خود را ارسال کنید