چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

.

.

.

پاییز مسافر بود

من تا آسمان را نگاه کردم، تا ساعتم را کوک کردم

من تا گل های پیرهن را از رویا و روز و شب رها کردم

رفت

دیگر به باران ایمان داشتم

نه سیبی در بشقاب بود

و نه تکه ای از آسمان آبی را در میان ملافه های سفید جای می داد

پاییز رفت

با پاییز رفته بود

پاییزهایی دیگر آمدند

مرا پیر کردند و رفتند

بر تنم زخم پاییز دهان می گشود

صدای برگ ها را با صدای قلبم

گاهی اشتباه می گیرم

دیگر در پیرهن و شب گم می شدم

هر کس مرا صدا می کرد

به بیرون از پاییز دعوتش می کردم

بیرون از پاییز باد بود

نقشی از پیرهن بود که در باد ِ پاییز با صاحبش گم شد

سنگ ها در پاییز از صدای پای من

شکسته می شدند و عتیقه می شدند

اما چه سود:

پیرهن الوان وقتی در پاییز بر درختان سرو شیراز ماند

و سپس با درختان سرو در زمان که دهان گشوده بود

نیست شد

چه کسی شهادت می دهد:

که من دوستش داشتم …

و کبوتران می توانستند بی دغدغه و بی دانه در دستانش پناه بگیرند

کسی باور نمی کند لبخندش می توانست

پلی باشد که جمعه را به همه روزهای هفته

پیوند بزند

از این جمعه به آن شنبه.

همه هفته را از شنبه تا جمعه از بوته اطلسی و چشمان تو لبریز می شوم

زمین جمعه چون همیشه نمناک و تابناک است

در زمین جمعه دو سه بوته اطلسی که از مادرم به یادگار مانده است

می کارم

بوته ها تا غروب جمعه باید گل دهند

و در صبح شنبه پژمرده شوند

باد ِ پاییز یاد پیرهن الوان که با صاحبش در پاییز گم شد

بر دیوارهای اتاق می دود

در پاییز ِ آخر بود که این یاد از دیوار اتاق پوسته شد و بر بسترم ریخت

بر ملافه های سفید چکید

ملافه های سفید الوان شدند، رنگ پیرهنی را یافتند که یک روز در پاییز گم شد.

پ . ن ۱ )؛ به قول خودش آمده بود آخرین کامنت تابستان ۸۶ را بگذارد تا پاییز را تبریک گفته باشد بهار جانِ من! یه طوری شدم خدا شاهده!

پ . ن ۲ )؛ تو در بادِ آشفته عنوان شعر است و شاعرش احمدرضا احمدی که این روزها در بیمارستان بستری شده است و دعا یادتان نرود برای سلامتش.

پ . ن ۳ )؛ با سارا قرار و مَدار گذاشته ایم. گفته بودم که … دوباره می رویم نزدِ او که همیشۀ امید است و مهربانی و آرامش و … خوبی هایی از این دست.

پ . ن ۴ )؛ هی می خواهم نگویم ولی، نمی شود که جلوی خودم را بگیرم! هیجان زده ام یک طورهایی! بالاخره، یه حرفایی زده شده و حالا، قرار مختصری دارم با بانو تا برویم سر اصل مطلب!

پ . ن ۵ )؛ خسته شده ام از آن خودِ غمگین و افسرده و بی حال و گندِ دماغ. می گذارمش کنار.

پ . ن ۶ )؛ این روزها، بانو جانِ روزانه نویس هی شرمنده می کند مرا با زیادیِ بزرگواری هایش.

۲ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. روزبه در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    سلام دوست عزیز و گرامی

    هر شب چهار تا ستاره مانده به صبح وبلاگ زیبای شما را میبینم ولذت میبرم.

    واقعا زیباست و دوست داشتنی .

  2. عادله در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    آخه قربونت برم اینهمه می لینکی فکر ما رو نمی کنی که هی باید بریم و بخونیم و تازه گیج هم نشیم ؟
    بذار منم اولین کامنت پاییزیم که واقعن خزان زده هم هست رو برات بذارم . باشد که رستگار شویم .

دیدگاه خود را ارسال کنید