چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

اول، به روایت بانو

امروز با بانو رفتیم کتابخانه، کتابخانۀ شیک و پیکی که جان می داد واسه هر کاری الا کتاب خواندن. بیشتر دوست داشتم جمالش را رؤیت کنم بس که شبیه هیچ کدام از کتابخانه هایی نبود که من دیده بودم تا به الان. بانو کتاب گرفت، برای من هم یک کتابِ خوب کادو آورده بود. ذوق مرگم کرد رسماً! البته، من هم قبلتر، یک ساعتی او را کاشته بودم سر قرارمان که سبز شد طفلکی! بعدش، نشستیم و کمی کتاب خواندیم و بحث کردیم! دربارۀ نویسنده ها و هر دو از ویرجینیا وولف خوشمان آمد. بانو کتاب لذات فلسفه را امانت گرفت!

همان اطراف سینمایی بود که فیلم مسیح را اکران می کرد، بلیت خریدیم، مهمان من! توی سالن ۴ نفر بودیم!!! البته، سالن سینمای اینجا چهار برابر بزرگتر این سالن سینمای فسقلی در دهات ما بود و از این جهت من خوشحال بودم که بعد از دو، سه سال دارم در تهران فیلم می بینم و با مصادیق پیشرفت و تمدن آشتی می کنم. بانو همان یک ربع اول خوابش برد، می گفت فیلمبرداری اش افتضاح است!! توی سوراخ دماغ و تخم چشم آدم ها رو هم گرفته بود، انگار فیلمبردار را روی اسب نشانده بودند! مثل فیلمهای مستند روایت می کرد… فکر کن کتاب دینی را یکی بلند بلند بخواند و بچه ها جلوی کلاس بازی کنند… در این حد افتضاح!! البته، فیلم بیشتر از این حرفا افتضاح بود منتهاش بانو جان در خواب تشریف داشتند و من، با عذابی سخت، به زور مراقب بودم چشم بر هم نگذارم و هی امیدوار بودم داستان رفته رفته بهتر شود و فیلم به جاهای جذابش برسد که … که به هیچ جایی نرسید البته! و من هی خدا رو شکر کردم این آقای نادر طالب زاده رفت آمریکا درس سینما خواند و گرنه … خدا رحم کرد بهمان.

البته، من نفهمیدم آن دو آقایی که در سینما بودند چرا اینقدر ؟ تشریف داشتند. تک و تنها آمده بودند نشسته بودند پای فیلم مزخرفی که … البته، یکی از آن دو نفر هم در خواب بود. آن یکی هم به جای آنکه حواسش به پرده باشد، بیشتر به دیوار مجاورش توجه داشت و همین. می توانم بگویم دقیقن چهل و پنج دقیقه در چرت بودند بانو جان، من هم گفتم خوبیت ندارد پول را اینقدر حیف و میل کنیم. با همۀ بی علاقگی، به شدت متمرکز شده بودم بر فیلم مگر … اما، بالاخره کاسۀ صبرم لبریز شد و بانو را صدا زدم که برویم بیرون. منجمد و افسرده شده بودیم در آن سینمای خنک و تاریک و خلوت. (البته، من بانو را به اسمی صدا زدم که روی کارتش نوشته بود!) گفتم:می خوای بریم؟ گفتش:چی شد؟ جاهای جالبش گذشت؟؟عصاشو زد زمین؟؟ بذار اژدهاشو ببینیم حداقل!! گفتمش: عصا مال موسی بود و این فیلم مسیح است!! تا اینجای فیلم هم معجزه هاش رو نشان دادن. تموم شد دیگه! گوژپشت رو صاف کرد. کر رو شنوا کرد. مُرده رو هم زنده کرد و … خلاصه از سینما بیرون آمدیم. بانو راست می گوید کاش اون دو نفر رو هم بیدار می کردیم! اصلن حواسم نبود آن دَمِ رفتن ببینم در چه حالی هستند آن دو! بعدتر، رفتیم توی ایستگاه مترو، نشستیم، حرف زدیم و هی ذوق کردیم که این همه با هم موافقیم. دوست تر شدیم:) از بانو یاد گرفتم که عمرن در هیچ قرار گروهی دوستانه شرکت نکنم! همین طوری خیلی بهتر است. مثلن هر هفته یکی، همدیگر را می ببینم، می حرفیم، دوست تر شویم!

پ . ن ۱ )؛ می گوید قهر نیست. اما، حرف نمی زند. کاش قهر بود! ولی، حرف می زد. معمولن می تونم درک کنم حس و حال و حرفِ دیگران رو. اما، این روزها، برای درک کردنِ کسی که خیال می کنم نزدیک ترین آدم به منه! دچار یه سری مشکلات اساسی شدم. گاهی حتا نزدیک ترین آدمایی که می شناسم، خیلی زود گم می شن. می رن و پشت سرشون رو نگاه نمی کنن. محلِ سگ هم نمی گذارن به آدم. انگار نه انگار که انگاری هم بوده. می رن و اون قدر دور می شن که دستِ خیالِ آدم هم بهشون نمی رسه. معرفت خوب چیزیه. آدم با معرفت پیدا نمی شه. منظورم از معرفت همون شناخته. گاهی حتا نزدیک ترین آدما هم قدِ یه سر سوزن آدم رو نمی شناسن. اما، قضاوت می کنن. حکم صادر می کنن. اجرا می کنن و اصلن کاری ندارن که تو تفهیم شدی یا نه؟ مهم اینه که اون آدم فکر می کنه کار درستی می کنه. تو هم وظیفه داری قبول کنی. سکوت کنی. دل بکنی. گم و گور بشی و … ووو …

پ . ن ۲ )؛ از ظهر به بعدِ امروز هم کلی ماجرا دارم که حسِ تعریف کردنش را ندارم اصلن.

۵ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. سارا در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    ببین منم یه آدمی هستنم مثل اون دوتا آقا ها!!!!

  2. من در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    می دونم سارا جان! منتهاش شما تا جایی که من می دونم می ری فیلم نگاه می کنی. نمی خوابی. حواست به دیوار نیست و … ووو … از این جهت عرض کردم اون دو تا آقا رو. اسائه ادب نبود به محضر هنرمند و هنردوست عزیز دلِ خودم

  3. وحید در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    مطالبت را خواندم خیلی زیبا بود
    راستی یادت نره به ما سر بزنی

  4. هنوزم خاطرم با خاطره‌اَت میلی دارد … « چهار ستاره مانده به صبح در ۸۷/۰۵/۲۷ گفت:

    […] دیشب، به این فکر می‌کنم اگر آن موقع، اصلاً نرسیده بودم و همدیگر را ندیده بودیم چی از زندگی […]

  5. مکانی در قلب « چهار ستاره مانده به صبح در ۸۷/۰۷/۰۱ گفت:

    […] در ایستگاه متروی طالقانی دیدم وقتی پس از یک ساعت تأخیر! + در مکان حاضر شده بودم و از همان لحظه که من ِ متأخر را به […]

  1. 2 بازتاب

  2. مرداد ۲۷, ۱۳۸۷: هنوزم خاطرم با خاطره‌اَت میلی دارد … « چهار ستاره مانده به صبح
  3. مهر ۱, ۱۳۸۷: مکانی در قلب « چهار ستاره مانده به صبح

دیدگاه خود را ارسال کنید