چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

  • ” عشق انتخاب نیست، حادثه است؛ محاصره شدن در جنگلی که آتش گرفته، یا غرق شدن در تلاطم موج ها. عشق مثل اسبی وحشی است که کمندی بر گردنش نشسته و چراغپاهای خشم آلود او برای فرار، جز سراسیمگی بیشتر حاصلی کمتر دارد. “
  • “عشق بسا بیرحم، ناجوانمرد، شکنجه گر و قاتل است؛ سمّی مهلک، اما در لفاف شهدی در پیچیده.”
  • ” عشق کامل نمونۀ کامل بی احتیاطی است.”
  • ” عشق مثل هر ماجراجویی دیگری جذاب اما خطرناک است. انحصار طلب است؛ از همین رو با حقوق بشر شاید چندان سازگار نباشد.”
  • ” این هنر عشق است؛ فرار از محاسبه، فرار از احتیاط، مثل قمار. هنر بازی کردن و باختن. یعنی رساندن میل به انتهای آن، به آخر مطلب؛ به از کار انداختن مطلق عقل.”

پ . ن ۱ )؛ دورۀ این حرفها گذشته است، مردها دیگر نمی دانند چه می خواهند، زنها در کمتر از دو ساعت ماهیت خود را تغییر می دهند، همه چیز مهیاست، طلب و مطلوبی درمیان نیست…می بینی؟ حرفهای عاشقانه هم تمام شده،همه را گفته اند…دیگر چیزی وجود ندارد که من بگویم صورت تو گل بیندازد، تو بگویی و من از هول دستمال کاغذی ریز ریز کنم… لکنت بگیریم، دلمان بلرزد…اینها را فقط می توان در فیلمها دید و گاه لذت برد، گاه یعنی وقتی که در فیلم ها هم حرف تمام می شود و کار به جاهای باریک می کشد…لذتهای چند ثانیه ای…و گرنه همه می دانیم دیالوگها فقط جهت پر کردن نگاتیو است، اینکه صدا بردارها هم زیاد بیکار نمانند…

پ . ن ۲ )؛ این علی نصیریان و عاشقیّتش و دیالوگ های معرکۀ میوۀ ممنوعه توی ذهنم چرخ می خورد و آن ترانۀ دلنشین پایانی سریال؛ میشه خدا رو حس کرد تو لحظه های ساده تو اضطراب عشق و گناه بی اراده بی عشق عمر آدم بی اتحاد می ره هفتاد سال عبادت یک شب به باد می ره یک شب به باد می ره وقتی که عشق آخر تصمیمشو بگیره کاری نداره زوده یا حتی خیلی دیره ترسیده بودم از عشق عاشق تر از همیشه هر چی محال میشد با عشق داره میشه انگار داره میشه

پ . ن ۳ )؛ عشق سالهای وبا و پرندۀ خارزار رو دوست دارم تنها به دلیل استقامتِ حماقت بار مرد و زنِ عاشق در این دو داستان!

پ . ن ۴ )؛ جملات بالا از مرتضی مردی ها ست. یه جورایی ذهنیت من دربارۀ عشق مفهوم این جملات است. البته یه کمی بیشتر!!!

پ . ن ۵ )؛ حضرتش، حافظ؛ ” چو عاشق می شدم گفتم که بُردم گوهر مقصود / ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد ” حکایتِ خودِ خودم است دقیقن!کافی ست درباره اش حرف بزنم معلوم می شود که دچار کدام آتش خانمان سوز شده ام در این میانه!

۱ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. خیاط در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    چرا هی کمرنگ می شی رویا؟؟:)روحیه ت لطیف شده؟

دیدگاه خود را ارسال کنید