چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

۱ )

از کنار همۀ روزهای معمولی زندگی من

– حرفی نیست حتا دو کلمه حرف حساب که آدم بیاید اینجا بگوید / بنویسد: کسی را دوست دارد / ندارد! اصلن چه اهمیتی دارد این حرف ها! زندگی می گذرد به سادگی و یکهو سرت را که بلند می کنی دوباره ساعت شده ست ۹ ! ولی هنوز کمی مانده ست تا این ساعت مقرر و تو نشسته ای نگاه می کنی ببینی چگونه می توانی  این دقایق بی بازگشت خود را ثبت کنی که دست کم خاطره اش، شیرین و مرور کردنی باشد بعدها، شاید فردا، وقتی خواستی دوباره فکر کنی که دلت کدام حادثه را می خواهد تا زندگی ات بگذرد و بعد می بینی که زندگی ات گذشته ست حتا بدون هیچ حادثه ای …

*

یاد باد آن روزگاران یاد باد!

کمی از ظهر گذشته ست حالا، دلم می خواهد مثل همیشه در چنین وقت هایی، هیجان زده باشم وقتی که یک نشانۀ روشن می رسد به راه من و من، آنقدر سرخوش و سرحال شده ام که دلم می خواهد تمام خیابان های دنیا را چراغانی کنم. همیشه، انتظار می کشیم؛ نزول معجزه ای، اتفاقی، حادثه ای را … و گاهی، در حاشیۀ معمولی ترین روز زندگی، نشانه می آید، آرام آرام، و یاد گذشته را سبز می کند اینجا، در کنار همۀ روزهای معمولی زندگی من …

لذت بخش است که تو، بعد از شاید نزدیک به ده سال، دوباره سر و کله ات پیدا شود و من، هنوز به همان شیوۀ سابق تو را دوست داشته باشم و یادم بیاوری که زندگی من، نیمی، کلمه است و نیمی دیگر عشق!

آنچه که برای من، همیشه، واضح و مبرهن است همین علاقۀ بی اندازۀ کودکانۀ من به توست که دوامی ابدی دارد! به قول خودت؛ یاد باد آن روزگاران یاد باد … یاد باد آن روزگاران یاد باد … یاد باد آن روزگاران یاد باد … یاد باد آن روزگاران یاد باد … یاد باد آن روزگاران یاد باد … ن

* مرجع ضمیر  تو در این قسمتی که از ظهر به بعدِ مرا روایت می کند کسی ست که اصلن، بی خبر است از اینجا و من، برای شادی ارواح دل خودم نوشته ام که …

۲۶– ۳ – ۱۳۸۶

۲ )

در پرتو شعاع آفتابی که سایه انداخته بر آسمان اینجا

کسی به حرف هایم توجه نکند. حرفی ندارم با هیچ کس. ابرهای سفید می بارند. همیشه شب است. با چشمهای نیمه باز راه می روم. از رویایی می گذرم که در جایی، در دور دست خودم، چونان گنجینه ای ارزشمند پنهان کرده بودمش. به آرزوهایم اجازه می دهم بر روی همۀ روزمرگی هایم رژه بروند. خیس ِ باران می شوم. دست هایم عطر خاک نمناک را می دهد. آهنگ صدایش پیوسته در من تکرار می شود. از کوچه ای می گذرم که پانزده ساله بودم در آن وقت. شاید هم هفده ساله. فرقی نمی کند اما، این روزها، زندگی ام سرشار شده است از رویایی که حقیقت بود و دیگران آن را افسانه می خواندند. همین کافی است. ثابت کرده ام که زمین گرد است. دنیا کوچک است و از هر راهی که برویم، دوباره به همدیگر می رسیم. حتی دیر. دیرتر از هر وقت. اما، هنوز این سلام های آشنا تازگی خودشان را دارند. همیشه.

*   این یادداشت زیادی شخصی است؛ فقط برای اینکه ساعت پنج به بعد ِعصر روز چهارم مرداد ماه را فراموش نکنم. برای اینکه ششم مرداد ماه هم یادم بماند. برای اینکه یادم بماند ۳۹ روز قبل، فردای روزی (۱) بود که … برای اینکه، همیشه به خاطر داشته باشم …

** بگذریم. من همیشه در لحظاتی اندوه بار احساس کرده ام که به شکلی غریب شاعرم.

۷- ۵ – ۱۳۸۶

۳ )

همیشه و هنوز …

نمی خواهم به گذشته فکر کنم. نمی خواهم از آینده بترسم. من بدون تو هم می توانم زندگی کنم یعنی بدون این حضور و صدا و مهربانی های بی اندازه ات. برای تو هم این طور بود. اما، وقتی که با تو هستم بهتر زندگی می کنم. تو هم که می گویی این طور است. همیشه مطمئن بودم. همیشه از حادث شدن چنین روزی مطمئن بودم که، نمی دانم چه طور و چه گونه، اما، همیشه مطمئن بودم که چنین روزی حادث می شود؛ روزی که من و تو دوباره می رسیم سر خط …

* وقتی قصۀ عشق و عاشقی آن آقا فرهادتان را تعریف می کردی و می گفتی مثل ما، مثل خودمون … اصلن، هر وقت که این طوری می گی، می گی مثل ما، مثل خودمون … توی دلم قند آب می شود.

** من اصلن، اصلن ِ اصلن از کارهای خدا سر در نمی آورم! دیگر بهش فکر نمی کنم؛ به کارهایی که خدا می کند؛ این بازی های سرنوشت …

۱۵ – ۵ – ۱۳۸۶

۴ )

آن راز همیشه…

هفت سال گذشته از آن بارِ اول که رفته بودم حرم حضرت رضا (ع) و خیال می کردم همین زیارت، آرزوی محال مرا ممکن خواهد کرد! امروز مطمئن هستم، خیر در همین بود که خدا آن آرزوی یگانۀ مرا برآورده نکند هر چند که همۀ این مدت، تنها کار من فقط همین بود که شتروار گلایه کنم نزدش؛ که خدایا چرا نشد؟ چرا تو را خواندم، اجابت نکردی مرا؟

نمی دانی چه مزه ای دارد طعمِ فهمِ سّرِ حکمت خدا آن هم بعد از نزدیک به ده سال که نخواسته بود…  همیشه، رازی در میان است که باید صبر کرد برایش…

۵ – ۶ – ۱۳۸۶

۵ )

قصه تمام شد!

نخستین باری که آدم عاشقِ کسی می شود همیشه خاطرۀ خوبی است. حتا، اگر قصه اش زیاد خوب تمام نشود! جودی ابوت وار عاشق کسی شده بودم که از او یک اسم و فامیل می دانستم. یک حدودِ مشخصِ خانوادگی. چندین شعر و یک عالمه کلمه در نامه هایی که برایم می نوشت. ده سال هی چشم انتظار روزی بودم تا این مرد، مردی که بابالنگ دراز همۀ این ده سالِ من بود را ببینم و … نمی دانستم دلم می خواهد چه بشود یا نشود! او ازدواج کرده بود، همان شش، هفت سال قبل، خانواده ای داشت. در این مدت، دوبار تلفنی حرف زده بودیم با همدیگر. صدای خوبی داشت. در مجموع، شاید ۵ دقیقه شنیده بودم این صدا را. سالی، یکی دو نامه می نوشتم برایش. تبریک عید و روز معلم. دیگر یادش نمی کردم این اواخر. درگیر زندگی خودم بودم. خرداد ماه بود. برایم کتاب فرستاد. تلفن بازی شروع شد. حرف و حدیث این روزگاران رفته. احساساتی شده بود انگار. می گفت بعد از ده سال به عشق به زندگی رسیده است. مرا می گفت. خنده ام می گرفت. حسی نداشتم من. فقط فضولی! ویرم گرفته بود مردی را که همۀ این ده سال دوست می داشتم نوشته ها، حرفهایش را ببینم. با همسرش مشکل داشت. حرفهایش هی ناله بود از زندگی اش. که اگر چه می کرد؟ چه نمی شد! حوصله نداشتم. حوصلۀ اینکه بارِ مصائب دیگری را به دوش بکشم. حرفِ عاشقانه که می زد. اوائل ذوق می کردم. انگار شانزده، هفده ساله شده باشم. بعدتر، چندش آور بود. همسری داشت، پسری، و در روز بیشتر از ۵ ساعت حرف می زد با من. قربان صدقه ام که می رفت می خواستم خفه اش کنم. می توان بگویم دقیقن هیچ چیزی دربارۀ من نمی دانست. فقط همان نامه های محتاط و ملاحظه کار که در آن سال های نوجوانی ام نوشته بودم برایش.از مردِ نامرد متنفرم. نامرد بود. دروغ می گفت. در سی سالگی فیلش یادِ هندوستانِ هفده سالگی مرا کرده بود! من بزرگ شده ام. همۀ حرف هایی را می گفت که من در هفده سالگی ام می گفتم. در آن تاریخ مانده بود یا واپس روی کرده بود. برای من لذتی نداشت. لذتی نبود در اینکه پنبۀ گذشته را در زمان حال بزنم. دوستش نداشتم. بازی می کردم. دیگر آنقدر بزرگ شده ام که گاهی من هم بازی کنم. قاعده و قانون بازی در دست من باشد. من تصمیم بگیرم. پستی بود و پلیدی. حس می کردم لازم است. لازم بود. بالاخره دیدمش. اصلاً لنگ دراز نبود. حتا، می شود گفت نسبت به مردان، کوتاه بود. خیلی. نمی توانستم حرف بزنم با او. حرف نمی زدم. او هی ابراز خوشحالی می کرد و شعف! خیال می کرد عشق ده ساله اش را دیده است. عشق کیلو چند بود آقا! مات و مبهوت مانده بودم. یواشکی به زهره گفتم تلفن بزند بهم. بگوید کار فوری داریم. یک جوری که مجبور بشوم بروم دفتر مجله. دلم نمی خواست حتا چند دقیقه هم با او باشم. می خواستم گریه کنم. بغض داشت مرا خفه می کرد. زهره می گفت بابت چند دقیقه نمی میری که! زشت است. گناه دارد. راست می گفت. هر چه بود یا نبود مخاطبِ نامه هایم بود. اما، من نمی توانستم. تابِ تحملش را نداشتم. هی اصرار می کرد برویم کافی شاپ. من کنج آرامی می خواستم تا یک دل سیر گریه کنم. یک دل سیر! خودم را خلاص کردم با همان تلفن زهره. بعدتر هی تلفن زد. هی اس ام اس. هی … هی … یکی، دوبار جوابش را دادم. سرد و بیروح و خنثی! آخرش، بهش گفتم؛ حرفی را که مانند آبِ پاکی بود بر دستهایش. این حرفهایم مانده بود توی دلم. گاهی من هم پست و حقیر و پلید می شم مانند همۀ دیگران. می خواستم بنویسم تا این نوستالژی تمام شود. تمام شد.

* آدم گاهی خر که چه عرض کنم! زیادی خر می شود و چیزهای دیگر هم! شکر که خدا همیشه هست و از همه چیز خبر دارد و امور و کارهایمان در دستِ اوست وگرنه، … هی شکر ..هی شکر..شکر

  1. 1 بازتاب

  2. شهریور ۱۶, ۱۳۸۷: یار کاغذی « چهار ستاره مانده به صبح

دیدگاه خود را ارسال کنید