چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

بهانۀ نوشتن این یادداشت، از قصه ای می آید که خانوم دکتر احمدنیا در از زندگی نقل کرده اند آن را. حرفهایی دربارۀ آقای فیضی مهربان که در کتابخانۀ دانشکده مان کار می کنند. چقدر صبور و صمیمی است این مرد. در همۀ آن چهار سال + این سه سال بعد از آن، یکی از آن معدود پرسنل دانشکده ما هستند که دیدارشان هنوز هم حس و خاطرات خوبی را در آدم زنده می کند. همیشه قصد من این بوده، هنوز هم، طوری رفتار کنم که اگر کسی خواست بعدها یاد کند از من نگوید ” واااااااااای اون؟!!! ” یعنی بد نباشم. بدی نکنم. در میان کارکنان دانشکده یکی، دو نفر هستند که یاد کردن از آنها را همیشه دوست داشته ام بس که صداقت داشته اند و صمیمیت؛ خانوم آخوندزاده که مسئول آموزش رشته ما بود. آقای میرزایی و همکار دیگرشان که اسمش را نمی دانم البته! در آشپزخانه دانشکده، آقای یوسفی که بیشتر اوقات تلفن های دانشکده را جواب می دهد. آقای طاهری کتابدار کتابخانه در آن زمان. یک آقایی بود، رانندۀ سرویس، اسمش محسن بود. چقدر خوب بود خدا می داند! … ووو … یکی، دو نفر هم هستند از کارکنان دانشکده که از هر کسی سوال کنی درباره آنها، فقط بد می شنوی بس که بداخلاق بوده اند!

در این یکی، دو روز، در هر کجا از این وبلاگستان، یاد و یادواره ای برپا شد در سوگ استادِ شاعر؛ قیصر امین پور. یک جورهایی حالِ همه گرفته شده است. یاد نوشت ها را که می خوانم هی دلم می خواهد قیصر امین پور را بیشتر دوست داشته باشم بس که زیااااااااااااااااااااد خووووووووووب است! آدم این را وقتی بیشتر می فهمد که می بیند چقدر دل غمگین شده است از برای نبودنش.

کاش، فردای روزی که من مُرده ام چند نفری هم باشند که پشت رفتنم به جای گفتن”چه خوب که مُرد!” دست کم بگویند؛ ” آخی! مُرد!!! “

باید یه چیزایی همیشه یادِ آدم بمونه … همیشه …

۶ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. سارا در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    دیشب داشتم با خودم فکر می کردم اگر من بمیرم چه اتفاقی میفته؟ به به فکر رسید که در این صورت آدم هایی خواهد بود که از من خاطرات خوبی دارند و ناراحت میشن! راستش فکر مسرت بخشی بود!!!!!!!

  2. خاطره در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    انحنای روح من
    شانه های خسته ی غرور من
    تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
    کتف گریه های بی بهانه ام
    بازوان حس شاعرانه ام
    زخم خورده است

    دردهای پوستی کجا؟
    درد دوستی کجا؟

    قیصر امین پور

  3. خاطره در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    میدونی من یه چیزی رو حس کردم..اونم اینه که حتی وقتی میخوای خودکشی کنی… اگه فکر کنی کسی بعد از تو غصه نمیخوره…مردد میشی!!

  4. مانا در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    واااااااااااای رویا من این پست رو خوندم کلی دلم هوای دانشکده کرد. یاد آقای طاهری خیلی به خیر. نیمشد برم دانشکده ویه راست نرم پیشش بعد کلی سر به سرم نگذاره…یادش به خیر

  5. عادله در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    چطوری خانوم خانوما ؟

  6. مهتاب در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    فکر کنم این آرزوی همه مون باشه . این داستان آخی مرد …

دیدگاه خود را ارسال کنید