چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

در گذر از کوچه پشتی بود که آن خبر کوتاه و داغ رسوخ کرد در همۀ جان من و این غم سترگ و سخت و سنگین آوار شد بر هستی من و اکنون، چند شب و چند روز از آن سه شنبۀ سیاه گذشته است و هنوز بارِ این فقدان را بر دوش می کشیم و هیچ بر نمی آید از ناتوانی دست هایمان.

میم. غریب عزیز ایدۀ پسندیده ای را طرح کرده اند در گرامی داشت یاد و خاطرۀ آن استادِ شاعرِ نازنین که شاید تسلای خاطرمان شد همین هی یادِ او کردن ها

پس بیایید همگی؛

۱- برای شادی روح کسی که شاد کننده دلهامون بود، یه فاتحه بخونیم.

۲- یکی از شعراشو بنویسیم.

۳- یه جمله در موردش بنویسیم.

۱

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمـنِ الرَّحِیمِ الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ  الرَّحْمـنِ الرَّحِیمِ  مَـلِکِ یَوْمِ الدِّینِ  إِیَّاکَ نَعْبُدُ وإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ  اهدِنَــــا الصِّرَاطَ المُستَقِیمَ  صِرَاطَ الَّذِینَ أَنعَمتَ عَلَیهِمْ غَیرِ المَغضُوبِ عَلَیهِمْ وَلاَ الضَّالِّینَ

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمـنِ الرَّحِیمِ قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ  اللَّهُ الصَّمَدُ لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ  وَلَمْ یَکُن لَّهُ کُفُوًا أَحَدٌ

۲

ما که این همه برای عشق
آه و ناله ی دروغ می کنیم

راستی چرا
در رثای بی شمار عاشقان
-که بی دریغ-
خون خویش را نثار عشق می کنند

از نثار یک دریغ هم
دریغ می کنیم؟

۳

۱ – ۳ ) بی بال پریدن را بی اندازه دوست دارم. کتابی که شعر نیست، قصه هم. اما، زندگی است و شعر و قصه هم. درس های کوچک و مؤثری برای زندگی. شدن. بودن. ماندن. استادِ شاعر در همان ابتدای این کتاب، همۀ پرندگان را به سه دسته تقسیم می کند؛

۱ – پرندگانی که بال دارند و پرواز می کنند.

۲ – پرندگانی که بال دارند و پرواز نمی کنند.

۳ – پرندگانی که بال ندارند ولی پرواز می کنند.

و ادامه می دهد که: پرندگان دسته اول و دوم را همه ما می شناسیم ولی پرندگان دسته سوم را کمتر کسی می شناسد؛ پرندگانی که بدون بال پرواز می کنند! پرندگانی که می خندند! پرندگانی که گریه می کنند! پرندگانی که فکر می کنند! پرندگانی که می نویسند!

او معتقد بود که انسان می تواند بدون بال، بدون بالی که دیده شود پرواز کند. با دو بال ظریف عقل و عشق. با دو بال لطیف خیال و احساس. انسان می تواند دو بال برای خود دست و پا کند و با آنها تا جایی پرواز کند که پر عقاب هم در آنجا می ریزد، و پر فرشتگان و حتی جبرئیل هم در آنجا می سوزد. تا روی قلۀ قاف، تا زیر سایۀ بال سیمرغ، تا آغوش مهربان خدا …

اگر خودش بخواهد و اگر دیگران بگذارند.

اگر طوفان و باد بگذارند.

اگر دام و دانه و صیاد بگذارند.

اگر قفس ها و کرکس ها بگذارند.

امروز، برای نمی دانم چندمین بار، این سطرهای نوستالژیک را می خواندم و هی با خودم می گفتم مثل خودش که بی بال پریده است تا آغوش مهربان خدا … و هی حسودی ام شد به همۀ دوستانی که از نزدیک دیده، شنیده بودند او را … هی حسودی ام شد به زهره که بی بال پریدن َش مزّین شده است به اسم و خط و رسم و نشانِ خالقش؛ قیصر امین پور … هی یاد جمله ای می افتم در این کتاب که می گفت؛ ” از روی بعضی از آدمها باید مشق نوشت ” و هی دلم می خواهد تا ابد سرمشق من بماند این مرد بی نهایت وسیع …

۲ – ۳ ) این روزها، شده زمزمۀ زیر لبم شعر حضرت شاعرش، سهراب سپهری که سرود؛  و رفت تا لب هیچ و پشت حوصلۀ نورها دراز کشید و هیچ فکر نکرد که ما میان پریشانی تلفظ درها برای خوردن یک سیب چقدر تنها ماندیم.

۳ – ۳ ) در روزنامۀ صبح – جام جم – یادداشتی چاپ شده بود از رضا اسماعیلی، این جمله از آن یادداشت به دل من نشست؛ خیلی. نوشته بود؛ مرگ قیصر برای همه ما شاید یادآور این عبرت باشد که باید قدرشناس همدیگر باشیم و تا فرصت باقی است همدیگر را دریابیم.

*

دوستان عزیز

خیاط باشی، انار، بر ساحل سلامت، یک نکته از این معنی، ماه باران، لوتوس

دعوت می شوند برای همراهی.

*

این یادداشت و انگشت های هیس از خیاط باشی،

ای دریغ و حسرت همیشگی از انار،

و قاف حرف آخر عشق است + شاعری که دیگر خطر ندارد + مثل همیشه توشه اندک و های و هوی بسیار در بر ساحل سلامت،

لوتوس که نوشته است ناگهان چه زود دیر می شود

این شعر که ماه باران سروده است برای استادِ شاعر

و حرف های علی آقای هوشمند (یک نکته از این معنی) در این مصاحبه اش.

*

پی نوشت یا اینکه؛

از نثار یک دریغ هم دریغ می کنیم؟

هی می روم، هی برمی گردم بی خیالِ گفتنش نمی شوم اما، … این حرفهایم را به هیچ حسابی نگذارید الا یک احساس ساده که دلتنگ ترم کرده است الان …

قیصر امین پور رفیق گرمابه و گلستان من نبوده است. حتی، همۀ شعرهایش را نخوانده ام هنوز. اگر بسیاری از شاعران و نویسنده های نزدیک به زمان خودم را دیده و یا شنیده باشم، هیچ وقت، هیچ کجایی نبوده ام که ایشان هم بوده باشد! حتی همایشی، نمایشگاهی، شب شعری و یا … اما، قیصر امین پور که می رود غمگین می شوم و دلتنگ نبودنش. شاید برای اینکه سروش نوجوان بخشی از زندگی من بوده است و یا بی بال پریدن و یا همین تک عبارت کوتاه که ته خداحافظی از بهترین دوستانم هی یادم می آید: تا نگاه می کنی وقت رفتن است ….

حقیقت این است که من برای دوست داشتن دیگران، به فکر دیگران بودن، یادی از دیگران کردن به دنبال دلیل و آیۀ زیاد نمی گردم. دربارۀ مؤثر بودن امین پور بر ادبیات و شعر و … هم دیگران بنویسند که بیشتر می دانند. برای من همین بس است که آن دانشجوی تاجیک در آن مستندِ شبکۀ دوم دربارۀ استادِ شاعر از دست رفته مان می گوید که به عشق امین پور و شعرهایش رنج سفر و تحصیل در غربت و  … ووو … را تحمل کرده است. این حس آن دختر را دوست دارم. خیال می کنم اگر هیچ چیزی هم دربارۀ امین پور نمی دانستم دست کم به خاطر آن حرف این دختر دلم حالی می شد.

توی خیابان راه که می روم، اعلامیه ترحیم یا حجلۀ کسی یا کسانی را که می بینم یا وقتی حرف از مرگ و میر کسی یا کسانی که می شود، عادت شده است برایم همان دم فاتحه بخوانم برای آن آدم. نگاه نمی کنم می شناسمش یا نه؟ خاطره دارم با او یا نه؟ دوستش داشته ام یا نه؟ فقط هی یاد مرگ می افتم و می ترسم. زیاد پیش می آید که به مرگ فکر کنم و بترسم. یکهو دستت از همه چیز و همه کس کوتاه می شود. خب، خیال نمی کنم هیچ کس بتواند دربارۀ وضعیت خودش در آن دنیا با اطمینان حرف بزند. من بیشتر. پس هی فاتحه می خوانم برای آن آدم شاید کمکی باشد. شاید یک جای کارِ گیرِ آن دنیایش با همین فاتحه خواندنِ من برطرف شد و یا … این هم نباشد ذکر یاد و نام خدا برای خودم لذت بخش است و آرام و قرار می بخشدم.

خیال نمی کنم هدف از یادکردن استاد به این شکل ابراز عشق و شیدایی و یا بیان افاضات بوده باشد دربارۀ او و یا مراسم و کنگرۀ شناخت و بررسی شخصیت و اشعارشان و … یا هر چیز سختی که انگار به ذهن دوستان رسیده است! آنقدر سخت که حتا نتوانسته اند این حرکت را ادامه داده و همراهی کنند. * به نظر من، اگر میم. غریب این ایده را طرح کرده است خواسته بگوید ما توی وبلاگ هامان زیاد هم خاله زنک تشریف نداریم! بلد هستیم یک بار هم که شده به اندازۀ یک یادداشت کوتاه از کسی، چیزی حرف بزنیم که کمتر این طوری باشد. خب، دست کم یکی، دو تا شعر از قیصر امین پور توی ذهن بسیاری از ما باید باشد! اگر هم نباشد در این مدت، در همین وبگردی هامان، هر کجا رفته ایم شعر خوانده ایم از او. یعنی هیچ کدام از این شعرها به دل شما ننشسته است تا بخواهید دوباره بخوانیدش؟

* این حرکت بیشتر نمادین بود وگرنه، همین یکی، دو دوستی که من دعوت کرده ام آنها را پیشتر دربارۀ قیصر امین پور نوشته اند و برای من بیشتر همین جالب بود! که مجبورم کرد این پی نوشت طولانی را بنویسم چرا که … کامنتهایشان را بخوانید متوجۀ عرض من می شوید!

۳ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. علی هوشمند در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    سلام رویا خانوم ! تسلیت می گم . اندوه غم قیصر منو سخت در هم شکسته . آخه ما نسلی بودیم که شعر رو با کارای قیصر آغاز کردیم . این دفعه حتمن دعوتتو اجابت میکنم .حتمن
    گفت و گوی هفته نامه نسیم با من راجع به قیصر رو میتونین توی وبلاگم بخونین .
    ضمن یک گله : شما اینجا بودین و ما رو خبر نمیکردین؟ ها …آبجی؟

  2. زهره در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    ناگهان چه زود دیر می شود…

  3. نیلوفر در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    سلام رویا جان ، مرسی از دعوتت خیلی فکر کردم ولی واقعاً نمی دونم چی بگم از "او" ، چون من "او" را نشناختم، پس سکوت می کنم و تنها به یاد سه شنبه ی لعنتی! که از میان ما رفت، سه شنبه ای که او درباره ی آن می گفت :" سه شنبه؛/ چرا تلخ و بی حوصله؟/ سه شنبه؛/ چرا این همه فاصله؟/ سه شنبه؛/ چه سنگین! چه سرسخت، فرسخ به فرسخ/ سه شنبه/ خدا کوه را آفرید/". شاید لینک زیر پاسخی برای دعوت تو دوست عزیز باشه

    http://www.persian-language.org/Group/Report.asp?ID=915&P=6

دیدگاه خود را ارسال کنید