چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

سفر آغاز ساده ای داشت. انگار ندایی تو را خوانده باشد. این بار دردسری نداشت گرفتن بلیط و رفتن. یک روز، عصر بود. قبل از کلاس زبان، از ترمینال کرج سردرآوردم. بلیط گرفتم به مقصد مشهد. باید می رفتم. این بار نه برای خواهش و التماس و گریه و ناله و ندبه که برای تشکر و شادی و سپاس و … کسی نمی دانست مگر زهره که دو، سه روزی بود برگشته بود خانه خودشان. همان حوالی نزدیک به مشهد.

زمان حرکت اتوبوس چهارشنبه ساعت کمی بعد از شش غروب بود. من با همین کیف کولهء همیشه به راه سفر افتادیم. کفش پای مرا اذیت می کند. هنوز نرسیده به ترمینال تاول و خون می شود پاهایم. خیالی نیست اما. یاد تابستان قبل می افتم هلاک شده بودیم بس که دنبال بلیط از ترمینال به راه آهن از راه آهن به ترمینال رفته بودیم با زهره و فرشته. هی به خودمان می گوییم من بعد کارت می گیریم، شبیه انسان های متمدن بلیط رزرو می کنیم یا می گیریم از این سایت های اینترنتی و هربار پشت گوش انداخته، فراموش می کنیم تا سفر بعد و تکرار همان قصهء دشوار …

خلاصه، در مسیر، تا ترمینال کرج، حرف که می زدم با دیگران، وقتی می فهمیدن مسافرم. زائر حرم حضرتش، هی مهربانی می کردن به من و التماس دعا و سؤال که “دانشجویی؟” من هم که صدیق و راستگو!!! می گفتمشان: نه! آن وقت دیدنی بود تعجبی که دویده بود توی صورتشان و آن حسرت ته حرفهایشان؛ “خوش به حالت!” خداییش، احساس معرکه ایست این تنهایی مسافرت کردن. خصوصن تصمیم گرفته باشی ساکت و صامت بمانی تا مقصد. طفلکی این دخترکی که نشسته بود کنار دستِ من. حتمن خیال کرده است با خودش که من منزوی ترین و بی زبان ترین دختر دنیا هستم!

مشهد را دوست می دارم نه بیشتر از تهران اما، دوست داشتن آنجا از جنس دیگری است. آرامش عجیبی دارم در این شهر غریب. احساس رفاقت می کنم با مردم اینجا؛ اینها که ته لهجه شان عطر گلاب می دهد. شاید بیشتر به خاطر ملیحه است. ملیحهء عزیز که شبیه ترین سرنوشت را دارد به تقدیر من و بعد از نزدیک به هشت ماه آزگار دوری، دوباره می بینیم همدیگر را.

باور نمی کنم من. چقدر ناگهان بود این سفر و بی خبر و نامنتظر اما، به جا، به وقت. درست در همان زمان و مکانِ باید. شب اول، پنج شنبه، دعای کمیل، در حرم، نمی دانم کدام صحن، میان آیه های دعا، آن آقا روضه که می خواند، دربارهء این گفتش که اجابت یعنی همین طلبیدنِ امام برای زیارت. چقدر خوب می فهمیدم این حرف را حالا. چقدر دوست می دارم این زیارت را که رنگ و بوی غم و غصه نمی دهد بلکه لبریز از آواز و خوشی است.

از این وقت به بعد، زهره هم می رسد. دوباره در کنار همدیگر هستیم؛ این ما سه گنجشک. دو شب و یک روزمان با هم می گذرد به همان عادات و رفتار و علایق و حرفهای همیشگی خودمان. چقدر خودمان هستیم هر سه نفری مان با هم. چقدر لذت بخش است این دقایق دوستی مان و حسرت آن روزهای رفته، در آن اتاق کوچک خوابگاه خواجه عبدالله، با هم … هی روزگار … هی …

بازگشت به سادگی رفت نبود. دوباره همان معضل بلیط و سرگردانی از راه آهن به سمت ترمینال و درنهایت، با یک روز تأخیر دوباره راهی اینجا می شویم با زهره. قسمت این بود که در آن وقتِ مغرب و عشای غروبِ دلتنگ جمعه هم، زائر حرم باشیم؛ آنجا … در آن رواق همیشه … در صحن آزادی … زیارت جامعه بخوانیم و دعای فرج و هی یاد آرزوهای خودمان و دوستان و آشنایان و رفقایمان و ….

به خدا، زیاد هم سخت نیست اگر از شش سپیده نزدهء صبح تا کمی از هفت گذشتهء غروب که دیگر به تاریکی نشسته است آسمان، مجبور بشوی همهء یک روز از زندگی ات را در اتوبوس بگذرانی با خواندن همان یک کتابی که داری، خوردن مقداری خوردنی، تماشای دو فیلم تکراری و شنیدن ترانه ها و آهنگ های مورد پسند آقای راننده و … کافی ست آدم سخت نگیرد و خیال کند پس فردای عمر، این سفر چه خاطره ای خواهد بود وقتی که با زهره داریم برای بچه هامان تعریف می کنیم دربارهء آن روز، در آن جادهء خلوتِ ممتد …

پ . ن ۱ )؛ من هنوز مانده ام در کفِ خواب دیدن سارا … کاش دوباره خواب ببیند …

پ . ن ۲ )؛ شلوغ بود حرم. انگار نه انگار فصل مدرسه است و هوا سرد است و …

پ . ن ۳ )؛ برای اولین بار، به اصرار ملیحه، خواستم به ضریح نزدیک شوم، کمی جلوتر که رفتم یکهو جلویم خالی شد از جمعیت. مشتاق شدم از میان همان اندک زنان باقی مانده راه پیدا کنم به جوار ضریح. آن خانوم خادم امام رضا علیه السلام اما، … آمد کنار من، گفتش: خانوم می روی جلو، می مانی زیر دست و پای مردم، عینک هم داری، می شکند! روسری ات رو هم بکش جلو!!!

پ . ن ۴ )؛ الهی من بمیرم واسهء ملیحه جان بس که مهربان است و جور من و زهره را می کشد مُدام

پ . ن ۵ )؛ … بماند! این حرفها نگفتنی، ننوشتنی است … بگذریم. خوش گذشت. خیلی.

پ . ن اضافه )؛ من دلم می خواد هی بروم مسافرت … مثلن شاهرود …

۳ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. سارا در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    قبول باشد انشالله….

  2. خاطره در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    چقدر حسودیم شد…
    چقدر دلم خواست…
    زیارت قبول…

  3. شیما در ۸۷/۰۸/۱۸ گفت:

    کسی میدونه چطوری میتونم متن قیلمنامه های مستر فریدون جیرانی رو پیدا کنم ؟

دیدگاه خود را ارسال کنید