چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

سالگرد ازدواج عذرا بود. روز عروسی، زهره اینجا بود. چقدر هم خوش گذشته بود آن شب به ما؛ من، زهره، فرشته، فاطمه، فاطمه، سمیه، زهرا، اولیا.

عذرا برگشته است کرج. بعد از یکسالی که زندگی کرد در جنوب. امیدیه بود به دلیل آقای همسرش.

قرارمان به صبح است با زهره و فرشته. فاطمه هم از قم می آید. آن فاطمهء دیگر هم شمال است و احتمالن میهمان همسر آینده اش در رستورانی که …

رفته ایم خانهء عذرا. تلفن می زنیم جای خالی آن فاطمهء دیگر را گوشزد کنیم بهش و کمی هم فضولی بابت قرار ناهار امروزشان که … گفتش کنسل شده برنامه بس که باران باریده است آنجا. رسمن حال ما گرفته شده است از این بابت. بعدتر، پیامک می فرستد حامل این پیام که «شاید هم وصل نباشد ته این ماجرا. زیاد هم دلم رضا نیست به این آقا.» رسمن حالمان می رود توی قوطی با خواندن تصمیمش!!!

جفت و جور می کنیم اسباب ناهار را. هی یاد آن وقت را زنده می کنیم برای خودمان توی خوابگاه؛ دوران آشنایی و نامزدی عذرا و … ووو …  تا عصر همین طوری خوش هستیم با هم تا اینکه دوباره هر کدام می رویم سی ِ خودمان!

خواهرم، برادر کوچکترم هی صدا می کنند مرا که بیا ببین این برنامه رو …  مستندی است دربارهء اراذل و اوباش. می روم به تماشای … تو بگو تمامیّت بدی، تلخی … دلم ریش می شود و چیزی بیشتر … اینقدر که همهء خاطرهء خوش امروزم … بگذریم …

۱ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. سمیه در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    عزیز جان چه دنیایی است که به صحنه ای، تمام خوشی هایمان یکپارچه فرو می ریزد؟

دیدگاه خود را ارسال کنید