چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

۹ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. دکتر مجتبی کرباسچی در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    سلام
    "صاحبدلان" ایستگاه شعر و اندیشه و این بار با :
    ۱٫ ای وای ، براسیری ، کز یاد رفته باشد
    ۲٫ عجب صبری خدا دارد
    ۳٫کبوتر تنها
    بروزم
    منتظر حضور سبزتان هستم
    خدا یارتان

  2. سارا در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    واقعا دلم می خواد خودمو خفه کنم.
    امروز داشتم فکر می کردم من و تو باید با سرعت هرچه تمامتر به یک طرفی (هر طرفی) حرکت کنیم تا محکم بخوریم به یک مانع سخت و هرچی تو دلمون هست بریزه بیرون!!! فکر کنم این میشه معادل همون خفه کردن

  3. خیاط در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    خوش به حالتون…

  4. حجم سبز در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    یعنی خدا به تو اینقدر نزدیکه؟شفاعت ما رو هم بکن .

  5. حجم سبز در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    در ضمن شاهنامه آخرش خوشه!

  6. ترنم در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    انشالله… در ضمن اون شعر سیمین بهبهانی رو من خیلی دوست دارم…

  7. یاسمین در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    رویای ناپیدای این روزهای ابری که هی دل آدم می گیرد..سلام!

    من منتظر آخر شاهنامه نشسته ام…هی ورق می زنم صفحه صفحه زندگیم

    را تا برسم به روزهای آخرش…که زندگی هم شاهنامه است که حضرتش

    سلطان دو جهانم…پادشاه و زمانم نوشته است برای من…

    چیزی در دلم…ته ته دلم…آنجا که حتی خودم هم نمی دانم کجاست

    کسی انگار می گوید که شاهنامه ی زندگی من هم مثل فیل ایرانی ها خوب تمام

    می شود.

    خدا کند ته ته دلم…کسی دروغ نگوید به من علویه جانم!

  8. مهتاب در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    خوش به حالت …

  9. خاطره در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    وای که این محمد حسین عابدی چقدر با نمک گفته و چقدر دلخوشی کودکانه به آدم تزریق میکنه با همین یه جمله…

    برای تو و سارا… همه عاقبت به خیری های دنیا…

دیدگاه خود را ارسال کنید