چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

با رؤیا که گرم صحبت می شویم، همه چیز انگار از حرکت می ایستد! فقط ماییم که وجود داریم، بلند بلند حرف می زنیم، میخندیم! به جای رستوران می رویم طویله، به جای ساندویچ همبرگر، ساندویچ کاه و یونجه تحویلمان می دهند!! بی توجه می خوریم، برای رؤیا مهم است که هر چه می خورد سس داشته باشد، برای من سس هم مهم نیست! ۱۲۰ بار سس و ساندویچ و کیف و پولمان روی زمین ولو می شود و ما همچنان حرف می زنیم…بعد هم یک عالمه پیاده روی و …

بانو ... بانو بانو … آخر من … الان … هنوز پنج دقیقه هم نگذشته، یک نامه فرستادم که تهش این طوری تمام شد؛ “بگذریم … بیشتر از کلمه، اشکم می آید الان وقتی آن طور خداحافظی کردین امشب و رفتین” و بعدش، دیده ام پینگ شده ای. سرک کشیده ام توی خیاط خانه ات. توافق. رویا. خدای من! نمی دانی چقدر می خندم یکهو. بلند. خدا بگویم چه کار نکند تو را. دوباره یاد همان بی خیالی آن وقتمان می افتم! باورت می شود ما آن ساندویچ ها را خوردیم! در میان آن ملت ناشناس یکریز حرف زدیم و خندیدیم!!! چقدر سرخوش بودیم. چقدر زیاد… اکس نزده این طوری هستیم وای به روزی که … یاد یکی از همکلاسی های پسر دانشکده ام می افتم، می گفت تو اگه مست کنی فقط خودتو می کوبی به در و دیوار بس که بند نیستی سر جای خودت!

داستان از این قرار بود که من باید می رفتم برای گزینش. (هی یاد آن سکانس اخراجی ها می افتم و سوال آن محمدرضای شریفی نیا که کفن میت چند تکه است؟) گفته بودند ساعت ۱۰ تشریف ببرم آنجا با علم به احکام رساله و مسائل سیاسی روز! قبل تر، بعد از این همه وقت که روزنامه خوانی جایی نداشته در زندگی من، به اجبار روزنامه می خرم از چند حزب مختلف و این مجله شهروند را. برای اولین بار با نهایت درد و رنج صفحه های سیاسی روزنامه را می خوانم و تیترها را حفظ می کنم و بعدتر، هی کتاب رساله و احکام توی دستم که یادم بماند شک بین دو و سه چه حکمی دارد یا ذکر سجدۀ سهو کدام است و نماز میت را چگونه می خوانند و … ووو … القصه، من رفتم گزینش شدم. یک خانومی نشست آن طرف میز و من هم این طرف. تیپ گزینشی هم زده بودم با مقنعه و چادر. اینها را که می نویسم عُقم می گیرد از خودم. ولی، من هم باید نان بخورم. کار داشته باشم. زندگی کنم. با وبلاگ و کلمه به جایی نمی رسم که. آن خانوم هی سوال کرد و من، استاد آمارمان سفارش کرده بود جدی باشم و همان طوری جواب بدهم که می پسندند آنها. گور بابای صداقت و راستی. خیلی تلاش می کنم مخلصانه و مومنانه پاسخ بدهم به سوال های آن خانوم منتهاش، … از من می پرسد: عملکرد دولت نهم را چطور ارزیابی می کنی؟ من عملن خنده ام گرفت. گفتم اطلاعات خاصی ندارم. از وقتِ روی کار آمدن دولت نهم من خانه نشین شده ام و آن نیمچه کار را هم ندارم. طبیعتن بی خبرم از اوضاع. مدام در خانه بوده ام و دولت نهم هنوز نتوانسته بر خانه ما تاثیر بگذارد بس که کله شق هستیم همگی! خانوم محترم نه گذاشت و نه برداشت و عین نظرات ارزشمند مرا مکتوب کرد تا یحتمل بر علیه خودم استفاده کند از آنها و هی جدی بود تا خنده اش نگیرد وقتی من اینقدر بی ریا و کودکانه جواب می دهم به سوالات زیاده از حد جدی او. احساس خاصی ندارم الان. نمی دانم این کار را از دست داده ام یا نداده ام هنوز. البته برایم مهم است خیلی. احتیاج دارم شغل و حقوق ثابتی داشته باشم برای معاش زندگی ام که الان ندارم. منتهاش، بعد از این داستان، با بانو خانوم ملاقات کردیم در حوالی انقلاب و همان که بانو تعریف کرده است. چقدر خندیدیم. چقدر زیاد.

بعدتر هم با زهره و فرشته رفتیم نمایشگاه کتابهای دانشگاهی که در کانون فکری و پرورشی کودکان و نوجوانان علم کرده اند بساطش را. بیشتر کتاب های خارجی بود با قیمت های آنچنانی که سر آدم سوت که چه عرض کنم شیپور می کشید!!! تا جایی که داشتیم از شدت بی پولی و علاقمندی مجبور می شدیم دست به سرقت آن کتاب های زیادی شیک و سبک بزنیم!!! کتاب این هوا (شاید ۷۰۰، ۸۰۰ )صفحه داشت اما به اندازۀ یک پر قو سبک بود! ما هم زجر کشیده، آسیب دیده بس که هی این کتاب های سنگین با ورق های آشغالی را بار کرده ایم از این ور به آن ور خب، دلمان خواست از این کتاب ها داشته باشیم که ارزان ترینِ آنها ۷۰۰۰ تومان بود با دویست صفحه شاید!!! که البته شرافتمان باعث شد پاک پاک خارج شویم از آن نمایشگاه کذایی!

رفتیم پارک لاله و هی خندیدیم و درباره تفاوت آدم هایی حرف زدیم که در پارک های شمال شهر (مثلن پارک نیاوران) دیده ایم و مردمی که در این پارک بودند. کلی نگاه جامعه شناسانه و مردم شناسانه ارائه کردیم از خودمان و بعد هم رفتیم میدان ولیعصر و آتش زدیم به ته مانده های جیبمان و قصه تمام شد!

نه تموم نشده هنوز! دیشبش خواب دیده بودم آقای دال آمده خواستگاری من و چقدر هم اصرار دارد بر این کار و دوست می دارد مرا. بعداز ظهرش، هی تلفن زدیم به این آقا که خاموش بود تلفنش. با زهره و فرشته می گفتیم یحتمل نشسته سر سفره عقد الان. خلاصه تا شب که موفق شدم ارتباط برقرار کنم با او. توی فرودگاه بود. داشت می رفت کرمانشاه. گفتمش: خوابتان را دیدم، عروسی کرده بودید. زنگ زدم برای فضولی ببینم چه کار می کنین! گفتش: نه. عروسی که در کار نیست فعلن. پرسید: حالا عروس کی بود؟ من خنده ام گرفت. گفتم: نمی دانم. واضح نبود. نشناختمش. گفتش: خدا کنه پولدار باشه. من ریسه رفته بودم از خنده. ادامه دادم: حالا دختر خوبیه. شما هم اینقدر گیر ندین. پول می خواین چی کار! گفتش: ببینیم چی می شه و نوبت پروازش بود و قرار شد وقتی برگشت تهران، تلفن بزند با هم حرف بزنیم. فکرشو بکن! من آخرش بشوم زن آقای دال! چه جوکی بشود!!! کسی تعبیر خواب بلد نیست؟  

+ اینکه، چند وقت است کفشهایم کوچک شده اند برای پایم!!! فرشته می گوید: قلبت بزرگ شده حتمن! من می گویم : مگه پای آدم توی بیست و پنج سالگی رشد می کند؟! گرفتار شده ام این مدت .. هی تاول پاهایم .. هی پول بابت کفش … دوباره همان آش و همان کاسه! روز از نو … روزی از نو …

مرتبط: خانم شما اخراجید

 

۲۲ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. حجم سبز در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    سلام برچسب جونم.من فکر می کردم اسم تو رویاست حالا نگو اسم بانو رویاست.حالا یکی نیست به من بگه چرا دنبال اسمی.
    منم که رفته برای گزینش به خاطر همین مزخرفات کتاب احکام یه بار رد شدم
    همین شکیاتو خوب بلد نبودم.گفت اگه بین نمیدونم چندو چند شک کنی چی کار میکنی منم صادقانه گفتم نمازمو دوباره می خونم.واقعا همین کارو می کنم
    . دروغ که نگفتم. تازه گفت نماز جمعه رفتی منم گفتم هرگز
    خلاصه اون روز مردم از صداقت. بعد برام سیر مطالعاتی گذاشتن بازم نخوندم.دفعه اول یه خانم اومد گزینشم کرد. دفعه بعد رییس گزینش اومد. اول از همه پرسید چادر سرت می کنی منم دوباره صادقانه گفتم نه.بعدم گفتم ببینید آقا من تا حالا نماز جمعه هم نرفتم و نمیرمم مگر این که مجبور بشم. بین نمازامم شک کنم دوباره می خونم.همینطوری منو میخوایین یا علی نمی خواینم دیگه نمیرم اداره. ولی خداییش طرف از همین صداقتم خوشش اومد. جواب گزینشم مثبت شد.الان از سال ۷۶ استخدامم.همون ریس گزینشم شده رییس ادارمون

  2. مهتاب در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

  3. فرشید در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    سلام
    برای منم بارها برام پیش اومده. تو تمام گزینشهای زندگی سعی کردم یه جوری کارمو پیش ببرم. اما یه وقت فهمیدم تو تمام گزینشهائی که فکر میکردم بردم در واقع باختم. هر جا ناصادقی کردم به ضررم شد. تمام این جون کندنها به خاطر آرامش تو زندگی بود. اما من نه تنها ارامشم رو دادم بلکه از خیلی چیزها گذشتم. حالا دارم جبران میکنم. خیلی چیزها رو دارم از دست میدم. اما ناراحت نیستم چون میدونم خواست خداست و خدا برای هیچکس بد نمیخواد. آدم اگه بتونه از جونش برای حفظ صداقتش بگذره ارزششو داره پس اگه قبول نشدی زیاد ناراحت نباش حداقل تو یه امتحان بهتر قبول شدی

  4. اگه گفتی...... در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    آقای دال کی بیدن؟؟؟

  5. علی در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    مردم چه خوابهایی میبینن! به نظرم واقعا هم خنده دار خواهد بود!
    این رشد پا از پر خوریه! تازه یکی از علائم سکته قلبی هم هست!!!!!!!!!!!!!!!! اینو تو رادیو شنیدم!

  6. علی در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    در مورد پارکها هم باید بگم که نگاه های جامع شناسانه تان کاملا اشتباهه چون اصولا مردمانی که خانه شان نزدیک پارک های وسط شهر مثل پارک لاله است و مردمی که خانه شان نزدیک پارک های بالاشهر است مثل نیاورانو … اصولا به پارکهای دم خونشون نمیرن! بلکه همه از پایین شهر میان! با به طور دقیقتر اغلب!

  7. راد در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    فکر می کنی بزرگ شدن پای آدم ها به خواب هاشون ربط داره؟

    شاید داشته باشه. کسی چه می دونه؟

    شاد باشی

  8. سارا در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    من تضمین می کنم قبولی!

  9. خانه ای از شن و مه در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    شاید همان کارتان جور شد و رفتید آن نیمچه حقوق را هم گرفتید و کم کم پولدار شدید و اتفاقا آقای دال هم به سراغ یک دختر پولدار، از خانه شما سر در آورد !

  10. همفری بوگارت در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    گزینش و استخدام دیگه مثل قبل نیست خیلی راحت تر شده .راست ییادت باشه موقع گزینش خیلی معتدل از کنار سیاست و حزبا بگذر.

    بعدشم انگار دلت بد پیش مستر دال گیر کرده ها .
    در مورد کفشات هم توصیه میکنم بیرون از فضای خونه نزارشون سرما یا گرما روی چرم اثر میذاره

  11. خاطره در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    ای بابا…میگم من این چند خط بالا رو خوندم یه جایی!! نگو… اون رویای خیاط باشی ما هم شمایید!!

    شنیدی میگن دنیا کوچیکه… اینترنت هم کوچیکه ها!!

  12. خاطره در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    این استاد آمارتان حرفهای جالبی میزنه… باید یه پست اختصاص بدید بینیم جریاناتش چیه!!

  13. خاطره در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    تعبیرش
    اول بگو خیره انشا ا… تا بگم…

  14. چهار ستاره مانده به صبح در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    به حجم سبز:
    الان من یه کمی گیج شدم که بانو همان رویاست یا رویا بانوست! من بانو هستم یا رویا خودمم! بانو همان رویاست یا رویا بانوی دیگری است و شاید هم هیچ کدام! رویا بیشتر یک خطاب است تا اسم و یا اسم است و نه نام و من … همه یا هیچ کدام؟!
    چقدر خوشحالم بابت نتیجه گزینش شما. الهی همیشه موفق باشین. دعا کنین.
    *
    به مهتاب:
    بهاری باشی بانو
    *
    به فرشید:
    نیک بختی در پی صداقت است و نه هیچ. موافقم با شما.شدید.
    *
    اگه گفتی … :
    این آقای دال … خب، اگه خودت گفتی ….
    *
    به علی آقا:
    اولش، وا مگه چه خوابی ست! خب، خواب دیده بچه مردم! جرم که نکرده … حالا بخش خنده دار قضیه اینجاست که شما نمی دانید هنوز! نمی شود نوشت یا گفت! باید دید و آن وقت شما حتمن ۷ روز و ۷ شب از این تصور خواهید خندید که من شده باشم زن آقای دال!
    دومش، زبونت رو گاز بگیر! من سکته نمی کنم عمرن! تازه قول داده ام که عمرم طولانی باشه. منم خوش قول!!!
    سومش، ولی من نگفتم چه نظری داشتیم درباره مردمی که به پارک آمده اند که شما فرض را بر اشتباه بودن آن گذاشته این! درست است مردمی که می آیند پارک لاله اغلب ساکن مناطقی هستند که پایین تر از خط آن خیابان آزادی قرار گرفته است. من می گویم مثلن منیریه، آذری، نازی آباد و مردمی که می روند پارک نیاوران بیشتر ساکن منطقه های بالاتر از این خط هستند تا سر حد خیابان دولت و … جامعه شناسی، روان شناسی ما درباره آنها هم بماند که عیان کردنش رسوایی به بار می آورد!
    *

  15. چهار ستاره مانده به صبح در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    به راد:
    شاید … شاید همه نه … شاید هم مطلب دیگری در میان است و حمکتی دیگر…
    *
    به سارا:
    من مخلص شما هستم. زیااااااااااااد. دعا کن بانو
    *
    به خانه ای از شن و مه:
    ممنون. شاید هم. البته الا آن بخش آخرش. من آقای دال رو دوست نمی دارم خب!
    *
    به همفری بوگارت:
    اولش، توصیه تان به جاست. البته من در واقع هم چیزی سرم نمی شود از سیاست و حزب. سیاسی ترین اندیشه من همان یک تکه شعر از سهراب است که در حافظه دارم که می گوید: من قطاری دیدم که سیاست می برد و چه خالی می رفت. خداییش پرت هستم از اوضاع. من هم شنیده ام که تازگی زیاد سخت نمی گیرند اما … هر چه خیر است البته!
    دومش، همان که گفتم … من آقای دال رو دوست نمی دارم اصلن!
    سومش، خانه ما بیرون ندارد! پشت در هم اگر بماند دیگر از دست رفته است و به دست کفش دزدهای محترم این حوالی افتاده است و قصه تمام شده است و …
    *
    به آناهیتا:
    سلام. خوشحالم که خوبی. ممنون که می خوانید. شما راحت باشین. اصل این است که حال شما خوب باشد. بابا ما کجا رفته ایم به قصد گشت و گذار!!! رفتیم تا سر کوچه فقط!
    *
    به خاطره:
    اولش، دنیا کوچک است خیلی. زمین هم گرد. به هم می رسیم از هزار راه نزدیک یا هزار راه دور.
    دومش، این استاد آمارمان معرکه است خانوم. معرکه! باید درباره اش نوشت حتمن. شاید هم نوشتم یک وقتی.
    سومش، خیر است … ان شاء الله … بگو خاطره جان که قلبم هی تالاپ تالاپ می زند … بگو تا برنگشته این آقای دال و نزنگیده و خواستگاری نکرده و به خانه بخت نرفته ام … بگو خاطره … بگو …

  16. نوشین17 در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    اینطور که بانو تعریف میکنه خاطرخواهت شدم

  17. نوشین17 در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    از این داستان گزینش هم مردم از خنده بخصوص اینکه یاد اون سکانس اخراجیها میفتی تقصیر تو نیست که مجبوری تیپ گزینشی بزنی و اصلا هم ناراحت نباش خودشان باعث میشوند اینقدر دورنگ باشیم آدم صادق نمیخواهند گناه ما چیست؟

  18. نوشین17 در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    خوب به آقای دال میگفتی عروس کی بود خواب که ایرادی ندارد

  19. هومن در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    سلام
    پاتون بزرگ نشده
    پاتون ورم کرده
    حتما به چند پزشک مراجعه کنید
    میتونه نشونه بیماری باشه
    یک پزشکم نه
    چون در این دیار رسم هست ۳ پزشک اول اشتباه تشخیص بدن
    (از همون اولم نمیشه رفت پیش پزشک چهارم چون اون وقت اون اشتباه تشخیص میده)

  20. علی در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    عالی بود موفق باشی

  21. آناهیتا در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    سلام…خوب می گردی ها
    می خونمت اما تو کامنت دادن تنبلم

  22. هنوزم خاطرم با خاطره‌اَت میلی دارد … « چهار ستاره مانده به صبح در ۸۷/۰۵/۲۷ گفت:

    […] از دیشب، به این فکر می‌کنم اگر آن موقع، اصلاً نرسیده بودم و همدیگر را ندیده بودیم چی از زندگی جفت‌مان کم می‌شد؟ خیال کن، مثلاً من با همان دختری می‌رفتم که توی ایستگاه امام خمینی اشتباه گرفته بودمش با تو و گیر داده بودم بهش که هوی خانوم! تو با من قرار گذاشته‌ای! دختر گفت که او هم با کسی قرار دارد ولی، کسی که می‌شناسدش و آن کس‌اَش من نیستم! من و تو همدیگر را نمی‌شناختیم. تو که من را دیدی، گفتی: آره معمولی هستی. خیلی هم. قیافه‌ام را می‌گفتی. من خنده‌ام گرفت. تو تقریباً می‌شود گفت ساکت بودی. سینما هم که رفتیم، خوابیدی. من خیلی نگاهت کردم. لابُد به حرف‌های‌مان هم فکر می‌کردم. یادت که هست؟ بار اوّل در یاهو مسنجر، سلام نکرده بودی هنوز که پرسیدی: تو عاشقی؟ من خندیده بودم و بعد، دیدی که کمی تا قسمتی اوضاع و احوالِ مشابهی داشتیم. هرچند از یادداشت‌های وبلاگی ِ آن وقت‌مان هم پیدا بود که مشترکاتی در بین هست که الان، … دیشب، خیلی شنگول بودم من. از همان پارسال هی توی فکر چنین روزی بودم تا سورپرایز بشود برایت ولی، بودی که. دیدی که. من گفتم. تو گفتی و دست‌آخر، … شاید بشود با بی‌خیالی طی کرد. من که انس گرفته‌ام به این روزهایم، تو هم که … امّا، … متعجّب‌اَم از خودم، گاهی دلم تو را می‌خواهد تا فقط ما وجود داشته باشیم! […]

  1. 1 بازتاب

  2. مرداد ۲۷, ۱۳۸۷: هنوزم خاطرم با خاطره‌اَت میلی دارد … « چهار ستاره مانده به صبح

دیدگاه خود را ارسال کنید