چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

  • بیشتر از هفت روز بود هی اس ام اس می فرستاد برایم. مثلن جمله های فلسفی بود به انگلیسی. شماره ناشناس بود. من فکر می کردم از طرف کلاس زبانی است که می روم. جزو برنامه هایشان یکی این بود که هر روز، متناسب با سطح آدم! اس ام اس بفرستند. اما، هر روز چند اس ام اس می فرستاد این شماره. تعجب کرده بودم. از بچه های کلاس زبان پرس و جو کردم کاشف به عمل آمد که نه هنوز این امکانات کلاس زبان راه نیفتاده است. من مانده بودم پس او کیست؟ این شیوه به همین شکل ادامه داشت تا اینکه، یک شب اس ام اس فرستاد: خداییش، عجب صبری داری تو   خنده ام گرفته بود من. برایش نوشتم خب معرفی نمی کنی خودت را. هی اس ام اس می فرستی فقط. جواب نداد. فردایش، دوباره همان اس ام اس هایش ادامه داشت … ووو … نمی دانم تولد بود یا عید یا … اس ام اس تبریک فرستادم برایش. کلی تشکر کرد و باز هم معرفی نکرد خودش را. بیشتر از دو ماه است که اوضاع همان است که بود؛ اس ام اس می فرستد هنوز. همان جمله های مثلن فلسفی به انگلیسی. گاهی که دیر می کند در این کار، نگرانش می شوم! نگرانِ اویی که نمی شناسمش!
  • چند روزی است توی وبلاگش حرفهایی را نوشته که مرا نگران می کند. یعنی، خوشحال نیست. خوب نمی گذرد زندگی اش. از دستِ او عصبانی هستم هنوزم با اینکه شاید بیشتر از دو ماه گذشته باشد از آن آخرین باری که … اما، دلیل نمی شود وقتی این طوری می نویسد نگرانش نشوم. به زهره می گویم دیدی فلانی چی نوشته توی وبلاگش. حوصله این نگرانی ها و به قول خودش حرفهای بیخود مرا ندارد. می گوید: مگه من بیکارم ببینم! برو تو هم. حالت خوب نیست. راست می گوید شاید. به خودم می گویم برو بابا. حوصله داری تو هم. به جهنم. به درک برود اصلن. مهم نیستش. هر چند خودم می دانم چقدر اهمیت دارد برایم حتا اگر انکار کنم … حتا اگر حرفی نزنم درباره اش … حتا اگر …
  • تلفن می زنم و کسی گوشی را بر نمی دارد. صداهای غریبی پیچیده توی گوشی و زنگ نمی خورد اما. صبر می کنم و به آن ته ریزۀ نگرانی توی دلم مجال نمی دهم بزرگ شود. شاید دستشویی باشد و یا حمام و یا … چند وقت بعدترش، دوباره تلفن می زنم و همان که ابتدا. رسمن نگران می شوم. دست خودم هم نیست. به شدّت مستعدم برای نگرانی هایی از این دست. چند دقیقۀ دیگر اس ام اس نوشته ام برایش و فرستاده ام که هی آقای برادر من همینجوری هم هی هول و هراس دارم شما تلفن را که جواب نمی دهی … جواب آمد و آشوب من هم زایل شد. خوب بود. حرف می زد. گفتمش: اگر خبری نمی شد حتمن گریه هم می کردم علاوه بر این نگرانی. می گوید خوب است. می گذرد این روزها هم. می دانم. برای هر کسی پیش می آید خب. از آن روز اول که حرف زده بودیم با هم هی بیشتر می شود اندوه صدایش. شایدم من این طوری تصور می کنم و این طوری نباشد اصلن. دلم می خواست کاری از دست کسی بر می آمد تا شاد باشد و خوشحال این برادرم … برادری که هیچ سنخیتی ندارد با من ولی برایم مهم است زندگی اش.
  • یکهو نگرانی چنگ انداخته بود به دلم. آشوب شده بود احوالم. می دانستم نیست و تلفن را بر نمی دارد اما این کار آرام می کرد مرا؛ هی شماره تلفنش را می گرفتم و آن خانوم هم کم نمی آورد هی می گفتش دستگاه مشترک موردنظر خاموش است! وقتِ مغرب، نماز خواندم و پشت بندش، هی گریه و التماس ِ خدا که طوری نشده باشد. دست آخر به ذهنم رسید تلفن بزنم خانه شان از مادرش جویا شوم احوالش را. از این فکر خنده ام گرفت. تصور کردم مادرش گوشی تلفن را برداشته و می گویمش: ببخشین ولی من نگران پسر شما شده بودم. حالش چطور است؟ مسخره بود. به ذهنم رسید بیایم برایش پیام بگذارم در مسنجر. چراغ همه خاموش بود. چراغ او هم. تند تند شروع کردم به تایپ آنچه که در این چند ساعت حس کرده بودم؛ نگرانی هایم برای او. یکهو جواب آمد؛ آخه من نمی فهمم چرا؟ بال در آورده بودم از خوشی. حالش خوب بود پس. هر چند که او دوست ندارد کسی نگرانش بشود ارواح عمه اش و دست آخر هم با من حرفی نزد دربارۀ مشکلش که پیش آمده بود همان روز اما، … هنوزم دلواپس او می شوم. گاهی بیشتر. چند شب قبل تر، پرسیدمش کی برمی گردد ایران؟ نوشت: من از دست تو فرار کردم اصلن و بعدش، دوباره همان حرف ها و شوخی های همیشه اش. هی می گوید: عجیب است. طبیعی نیست. نگران من نباش. برایم دعا نکن. یادش نیست انگار، یک وقتی خودش چقدر نگران می شد وقتی من می آمدم توی وبلاگ می نوشتم غصه دارم و خسته شده ام. دلواپسِ رسیدنِ من بود وقتی می رفتم مشهد. شب سال نو خواسته بود مرا خوشحال کند، بیدار بود تا نفر اولی باشد که تلفن می زند و عید را تبریک می گوید. کنکور ارشد که قبول نشده بودم، دلداری ام می داد و می گفتش امسال من هستم. نمی ذارم غصه بخوری تو. شده بود دیکشنری تخصصی IT برای من. هی جواب سؤالهایم را می داد با صبوری. … ووو … یعنی یادت رفته این همه را شازده کوچولوی من! با آن چشمهای سبز و آبی مهربان …
  • وبلاگ به روز که نباشد، به روز که نشود این هجوم احساساتِ بدِ نابهنگام کلافه می کند مرا. فقط همین مانده برای جویای احوالش بودن وقتی همۀ راه های دیگر را مسدود کرده است. خب، طبیعتن کار من می شود این که هی کامنت بگذارم احوالش را بپرسم و یا وقتی ملیحه تلفن می زند خبر بگیرم ازش که چیزی شده؟ و او هی کلافه شود از دستِ من و بگوید چه می داند!!! بی خیال. به تو چه ربطی دارد و یا چه دخلی!!! که نگرانش می شوی. هزار نفر را دارد که غصه اش را بخورند تو این وسط چی می گی. حق با اوست. ولی، دل من کمی زبان نفهم است گویا. بلانسبت، خر هم. خر ِ خر!!!
  • من توی خیابان بودم و او هم. او تنها و من نه. من پیاده و او رانندگی می کرد. حرکت بود و ازدحام و خلوتِ من و او به دور از این همه اما. حتا فراموش کرده بودم حضور زهره و فرشته را. می گفتش خوش به حال کسی که تو دوستش داری. من خنده ام گرفته بود. بلند خندیدم. می گویمش: خب چرا مسخره می کنین من رو؟ ادامه می دهد: راست می گم. چرا مسخره کنم؟! تو دختر خوبی هستی. می تونی بدون هیچ چشمداشتی کسی رو دوست داشته باشی. این خیلی خوبه. خیلی. خوش به حالش که تو دوستش داری و بعدش صدایش را رها می کند توی آن خط و سیم؛ من مردِ تنهای شبم … بیشتر از دوسال گذشته بود از آن روز سرد و سیاه زمستان که … و آن روز داشت حرفی را به من می گفت که خیال می کردم هیچوقت نمی گوید… . ..
  • مهم ترین نقش من در خانواده این است که ” بز طلیعه ” باشم. بز طلیعه اصطلاحی است در مددکاری و منظور از آن عضوی از گروه است که دیگر اعضای گروه او را به طور شفاهی یا فیزیکی مورد حمله قرار می دهند. همیشۀ عمرم این نقش با من بوده؛ هی مشکلات زندگی بر دوش من است تا تعادل خانواده حفظ شود. این داستان بز طلیعه هم از یک مراسم تشریفاتی یهودی می آید که هر سال در روز کفاره، روحانی اعظم یهود گناهان مردم را به طور سمبلیک بر پشت یک بز می گذارد و بز را به بیابان می فرستد. مرگ بز باعث می شد مردم از گناهان پاک شوند. گاهی از اینکه بارِ مصائب و مسائل آن شش نفر دیگر هم با من است به ستوه می آیم.
  • داستان نگرانی های مُدامِ من برای خوشبختی سارا و یاسمین. بانو و خاطره. مهتاب. مریم باغ سیب. مهدیه. آناهیتا … ووو … و خصوصن ملیحه و زهره. جاناتان. زهرا. مریم. شیرین. فرشته با فاطمه و عذرا و معصومه و … هم بماند که ورای حد تقریر است دیگر …
  • پی نوشتِ به شدّت مرتبط)؛ بهانه !!!

۱۷ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. همفری بوگارت در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    ۴ پست تو یک روز بابا تو دیگه کی هستی


    چهار ستاره مانده به صبح؛
    من بیکار هستم [نیشخند]

  2. سارا در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    این همه نگرانی…. یاد فروغ می افتم
    کوچه ای هست که قلب من آن را از محله های کودکیم دزدیده است….
    یه چیزی گم کردی که هیچکدوم از اینا نیست. شاید همون کوچه در محله های کودکی… درست عین خودم. یه چیزی هست که نیست… وگرنه تو میدونی همه خوبند! خوشند! فقط تو اینجا در مرکز دایره دنیا به دور خودت می گردی تا چیزی رو که گم کردی پیدا کنی…

  3. سارا در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    این همه نگرانی…. یاد فروغ می افتم
    کوچه ای هست که قلب من آن را از محله های کودکیم دزدیده است….
    یه چیزی گم کردی که هیچکدوم از اینا نیست. شاید همون کوچه در محله های کودکی… درست عین خودم. یه چیزی هست که نیست… وگرنه تو میدونی همه خوبند! خوشند! فقط تو اینجا در مرکز دایره دنیا به دور خودت می گردی تا چیزی رو که گم کردی پیدا کنی…


    چهار ستاره مانده به صبح؛
    می دونی سارا … یاد اون خانومه افتادم واسه ما فال گرفتش. هی می گفت توی فال تو فقط نگرانی هستش با دودلی. همش روی همین تاکید می کرد. خواهر عذرا گفتش: آخه این کجاش نگرانه؟ عینهو مجسمه آرامش و خوشیه! به قول آقای میزانی، یه وقتی گفته بودش: تو هر بلایی سرت بیاد فقط بلدی بخندی. گاهی خیال می کنم … بی خیال … کامنتت عین حقیقت بود. حرف می زنیم با هم.

  4. خیاط در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    ما هم که همین الان از هم حسی مون حرف زدیم!

  5. حجم سبز در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    یه دفعه بگو تو کلکسیون انواع نگرانیها هستی راحتمون کن.
    یادت رفت بنویسی نگران کامپیوتر منی

    بز دیگه چیه نوشتی؟یاد میدون برره افتادم

  6. حجم سبز در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    تو رو خدا همون ایمیلیه رو یک کم سر کار بزار دل من خنک شه

  7. اشکان در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    سلام عزیز
    من از خواننده های خاطره هستم.بار اولمه. از اونجا اومدم.

    در مورد نگارش ,خوب و صمیصی می نویسید اما میون این جملات محاوره ای و خودمونی, کلماتی مثل "می گویمش" یا "گفتمش" بنظرم ساز ناکوکه , حالت رسمی داره و خواننده رو اذیت میکنه.ولی در کل جالب بود.

    در مورد محتوی "عشق و تشویش"بذارین یه چیز جالب براتون بگم.قناری نر در زندگی طبیعی اینجوری نغمه شور سر نمیده. برای اینکه بخونه یه روز اونو با یه ماده توو یه قفس میندازن فرداش دوتا پرنده رو توو ۲ قفس جدا میذارن جوریکه صدای همو بشنوند اما همو نبینن. بعد از مدتی کاملا از هم دورشون میکنن. پرنده نر عاشق میشه و تا آخر عمرش از عشقش میخونه و شور میزنه تا شاید زمانی دوباره ببیندش.

    بنطرم شما هم توو همین حس هستین. تمام قشنگی یه عشق در همین انتظار و امید و سوختنه. وصال پایان عشقه. علاقه ای که در زندگی مشترک وجود داره با عشق متفاوته. شما عاشقید بسوزید و از سوختن لذت ببرید. عشق با آفیت طلبی و راحتی جور در نمیاد. مهم نیست که اون ارزش عشق شما رو داره یا نه. مهم اینه که شما به والاترین حس انسانی دست پیدا کردین…

  8. سکوت شبانه در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    سلام
    چقدر تشویش ! لازم شد به پ.ن پستت هم سری بزنم ولی اومیدوارم اون دیگه احساس بهتری به ادم منتقل کنه ضمنا اخر پستت خیلی پر ابهام بود من که گیج زدم یعنی اونقدر با دلمشغولیت همراه شده بودم که اون آخرا با اون ابهام های که برای اون طرف برای مخاطبت گذاشتی سرم به سقف خورد !

    شاد باشی
    س ا ج د

  9. جاناتان در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    مشترک مورد نظر زیرنویس اول دقیقا خودتون بودین خانوم. ضمنا داشتم مطالبت رو می خوندم کمی سرم رو دورتر از مونینتور گرفتم چون احساس کردم دختر رویاهات پتانسیلی داره در حد پناسیل شدیدا بالای یک فنر کشیده شده که نمی دونم فیزیک خوندی در موردش یا نه. بچه جون نگران این همه انرژیت شدم. یه طوری کنترل کن این همه خوبی و احساس و انرژی و … اوه اوه برم دوباره الان فنره بیشتر کشیده می شه پیش چشمم. ضمنا سلام من رو به زهره عزیز که کلی خندیدم گفته مگه من بیکارم برسون. بنده خدا گیر کرده بین شما و ماها. هواشو داشته باش بانو. کمی بیشتر. ضمنا خوبه که وبلاگ می نویسی حداقل یه جوری از اون پتانسیل بشدت بالا میره به جون این کلمات.. بعدم اینکه دختر کامنتات بدجور سر نوشتنم می آره. .. گفتی رفته بودی قرآن مصور به روز نبود.. تا شرمندت نشم بیشتر از این به روزش کردم بالاخره امروز.

  10. جاناتان در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    ضمنا وقتی تو خود صبح باشی ، اون چهارستاره که مونده تا تو منم.

  11. هومن - گندم در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    هی!
    دلمون گرفت!

  12. راد در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    اصلا فکر نمی کردم بتونم همه اش رو بخونم اما اون قدر روون بود که خوندم.
    اگه نشناسی بی چشمداشت نگران میشی و این بعضی وقت ها خیلی خوبه
    شاد باشی

  13. نوشین17 در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    جالبه من هم از این داستانهای نگرانی برای ناشناسان دنیای مجازی ، شماره های ناشناس گاها یا حتی دست فروشی که چند رو نمیبینمش دارم ! حس خوبیست برایم از اینکه بی تفاوت نیستم بی تفاوتی سنگم میکند دوست ندارم

  14. خاطره در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    خیلی برام جالبه چون امروز داشتم ه تو ذهنم کلنجار میرفتم که یه پست مفصل بنویسم برای دوستای واقعیی.. و مجازی… یه ایمیل از یه ناشناس… مثل اون اس ام اس هاس تو… داشتم که ترغیبم کرد…
    نمیدونم… ننوشتم به هر حال…چون نمیخوام بعضی ها بخونن حوصله گیردادن ها و توضیح دادن ها رو ندارم…
    گاهی به خاطر همین بعضی ها میگم برم یه وبلاگ دیگه…که کسی نشناسه منو…که همه بشن مجازی…
    باز میبینم…این وبلاگه بد جوری منو اهلی کرده!!

  15. خاطره در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    وقتی میشنوم یکی بهم فکر میکنه و نگرانم میشه ..کلی کیفور میشم…و بلافاصله یه عذاب وجدان عجیب میاد سراغم…

  16. آناهیتا در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    سلام رویا خوبی؟
    همش می خونمت و هی فکر می کنم آخه چقدر حوصله داری برای نوشتن و لینک دادن و وب گردی
    من وقت کامنت دادن هم ندارم البته بی خودی ها!
    اینقدر نگران نباش
    وقتی دلت به بالا قرص باشه یکم آروم تر میشی

  17. ورای حد تقریر است شرح آرزومندی « روزانه‌ترهای همان دخترک که چهار ستاره کم دارد در ۸۷/۰۸/۱۱ گفت:

    […] {+} […]

  1. 1 بازتاب

  2. آبان ۱۱, ۱۳۸۷: ورای حد تقریر است شرح آرزومندی « روزانه‌ترهای همان دخترک که چهار ستاره کم دارد

دیدگاه خود را ارسال کنید