چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود
… و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود
پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد
که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسیدن بود
گل شکفته! خداحافظ اگر چه لحظۀ دیدارت
شروع وسوسه‌ای در من به نام دیدن و چیدن بود
من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری
که هر دو باورمان ز آغاز به یکدگر نرسیدن بود
اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود
شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من
فریبکار دغل‌پیشه بهانه‌اش نشنیدن بود

چه سرنوشت غم‌انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می‌بافت ولی به فکر پریدن بود*

خیال انگیز مثل قصه ها …

می بینی دخترک! آنقدر از روی کتاب ها زندگی کردی تا قصه شدی … رؤیایی ترین قصۀ دنیا

به حقیقت راهی ندارد همۀ زندگی ام انگار … حبس شده ام در حدودِ رؤیا …همین حوالی شب، تو شعر می خوانی،حرف می زنی، راه می روی، اراده می کنی، می خواهی، رها می شوی، عاشق هم …

من ایستاده ام به تماشا؛ فقط همین.

* شعر از حسین منزوی

۴ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. خیاط در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    من هم یه روز این شعر رو نوشتم تو وبلاگم!ثابت می کنه من جلوترم

  2. فرشته در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    ُُقشنگ بود.عالی بود .نمیشه بیشتر بنویسم باید برم بعضیها شاید منتظرم باشند.

  3. سارا در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    چی بگم….رویا…حقیقت…ایستادن به تماشا…

  4. سارا در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    رِِویاااااااااااااااااااااااااااا! توصیه های من یادت نره ها!

دیدگاه خود را ارسال کنید