چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

همه را بیازمودم، ز تو خوشترم نیامد
چو فرو شدم به دریا چو تو گوهرم نیامد
سر خنب ها گشادم، ز هزار خم چشیدم
چو شراب سرکش تو به لب و سرم نیامد
چه عجب که در دل من گل و یاسمن بخندد
که سمن بری لطیفی چو تو در برم نیامد
ز پی ات مراد خود را دو سه روز ترک کردم
چه مراد ماند زان پس که میسرم نیامد
دو سه روز شاهیَت را چو شدم غلام و چاکر
به جهان نماند شاهی که چو چاکرم نیامد
خردم بگفت: «بر پر ز مسافران گردون»
چه شکسته پا نشستی که مسافرم نیامد؟!
چو پـرید سوی بامت ز تنم کبـوتر دل
به فغان شدم چه بلبل که کبوترم نیامد
چو پی کبوتر دل به هوا شدم چو بازان
چه همای ماند و عنقا که برابرم نیامد؟!
برو ای تن پریشان، تو و آن دل پشیمان
که ز هر دو تــا نرستم دل دیگرم نیامد

«مولانا»

۲ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. راد در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    هفته پیش فیلمنامه تختی را می خواندم که بهروز افخمی نوشته است. اول آن یک تکه از مقالات مولانا آورده خیلی قشنگ است.

    می گوید: من که شعر می گویم نه به خاطر علاقه به شعر است والله نزد من بدتر از شعر نیست. می بینم پیش من می آیند و شعر دوست دارند و من دل این را ندارم که دست خالی بروند مثل میزبانی که می داند مهمانش سیرابی دوست دارد به همین خاطر دست در شکمبه گوسفند می کند تا آن را تمیز کند و پیش مهمان ببرد.

    مطلب بالا هم به یاد سالمرگ تختی بود هم به یاد مولوی هم به خاطر شعر تو هم به خاطر این که من شعرهای مولوی را خیلی دوست ندارم. حالا علتش را می فهمم به خلاف حافظ وسعدی.

    شاد باشی

  2. آوامین در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    می ترسم که از دار دنیا همین یک من هم نباشم و نداشته باشم !

دیدگاه خود را ارسال کنید