چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

:: نامه نوشته اند خطاب به ما؛ سرکار خانوم فلان فلان شده. بعد هم؛ سلام علیکم (هر چند من نمی فهمم این شیوۀ چاق سلامتی در ابتدای نامه های اداری دیگر چه صیغه ای بود که با روی کار آمدنِ دولت ِ فعلی مُد شد در اداره ها و سازمان های دولتی! که به جای “با سلام” از “سلام علیکم” استفاده شود!) و این طور ادامه داده اند نامه را؛ با صلوات بر محمد (ص) و آل محمد (ص) احتراماً به اطلاع می رساند موضوع گزینش استخدامی شما در این هسته مطرح گردید و خوشبختانه حائز صلاحیت های عمومی می باشید ولی از آنجا که در این مرحله از استخدام ضوابط انتخاب اصلح مطرح می باشد!!! با لحاظ نمودن نمره آزمون و سایر ملاک های تقدم!!! در گزینش (طبق تبصره ۲ ماده ۲ قانون گزینش) و محدودیت ظرفیت، جنابعالی حائز بخشی!!! از ضوابط انتخاب اصلح نشده و لذا در ردیف استخدامی قرار نگرفته اید. امید است با تلاش بیشتر!!! و افزایش ظرفیت پذیرش در آزمون های بعدی موفق باشید. بعد هم گفته اند؛ضمناًً متذکر می گردد در صورت اعتراض به رای صادره حداکثر ۲ ماه از تاریخ این نامه فرصت دارید که تقاضای تجدیدنظر خود را ارائه نمایید. با یکی، دو سطر بی اهمیت دیگر نامه را تمام کرده اند و همین.

:: خُب، حضرت عباسی الان نه خنده ام می گیرد و نه گریه ام از این بابت. بیشتر بی تفاوت شده ام وقتی آن شکِ همیشه نسبت به ناکارآمدی های این مرز و بوم دیگر دارد تبدیل می شود به یقینِ استواری که انگار گریزی هم از آن نیست! مگر تن دادن به این جبر ناخواستۀ زبون که شرافت و شخصّیت آدمی را لگدمال می کند با ضوابط و روابطی که نمی دانم از کجای میزان و قانون آمده است که شاملِ احوالِ ما نمی شود هیچ گاه!

:: آن از کنکاش بی مورد ِ حضرات در خصوصی ترین زوایای ذهن و زندگی آدم (به قول این انار خانوم آدم هی می ترسد به جرم بی علاقگی نسبت به آبدارچی بیت رهبری بامبولی دربیاروند سرش!) و این از دلایل واهی ایشان برای انتخاب اصلح! بماند اینکه من هنوزم نفهمیده ام حافظ آیاتِ کتاب قرآن بودن و برخورداری از سهمیۀ خانوادۀ شهدا چه ربطِ مستقیم و غیرمستقیمی دارد برای پذیرش یکی آدم ِ متقاضی به عنوان مددکار اجتماعی! هر چه هست آقایان محترم ِ دانای کل ِ این سازمانِ زیادی دلسوز برای رفاهِ مردم! این دو را بیشتر از نمرۀ آزمون علمی و باقی امور عملی مددکاری مؤثر می دانند برای تعیین شایستگی های افرادی که قرار است در آن سازمان، پی جو و پی گیر احوال و امور مددجویانِ وامانده و درمانده باشند نه اینکه، … استغفرالله … هی یادِ آن کارمندانِ محترم همکارم می افتم که بعد از ساعت کاری می ماندند در محل کار و به تلاوت و قرائت قرآن مشغول بودند تا پاسی از روز گذشته به طلبِ بهشت خدا گویا!

:: آن حقِ همیشۀ خانوادۀ شهدا در احترام و امتیاز محفوظ! که در هر بار گزینش و استخدام این سازمان های عریض و طویل دولتی آن یکی سهم ِ ناچیز استخدام نیز نصیب آنان می شود هر بار و ما هم فقط هاج و واج ماتِ سرنوشت یک لنگ در هوای خودمان هستیم و اینکه سهمِ ما پس چه می شود آقایان بی اندازه به فکر؟!!! نشان به آن نشان که یکی، دو سال پیش تر از این نیز، همین سازمان، برای گزینش و استخدام حتا اسم و رسم ما را هم سؤال نکرد و فقط یک پرسش که؛ از خانوادۀ شهدا هستی؟ پاسخ من نیز همان که باید؛ نه! و تق!!! این یعنی صدای گوشی تلفن که گذاشته شد سرجای خود بی آیه و حدیث اضافی! حُکمن الان باید شکر کنم خدا را و تشکر نامه بنویسم در بازگشت و از منتّی که آقایان گذاشتند بر من کمال قدردانی را داشته باشم! دست کم، اینقدر بالغ شده اند که ارزش قائل شوند نسبت به این بشر!  می بینید که انتخاب اصلح نبودنم را کتبن به مراتب حضور انورم رسانده اند آن آقای مدیر هستۀ مرکزی گزینش! که انگار توهم نائب امام زمان (عج) بودن ذاتیِ تن و روانِ او شده است با آن شیوۀ رفتار و شمایل ظاهر!!!

:: از حق و انصاف نگذریم! کمتر پیش می آید در سازمان ها و اداره های دولتی بتوان کمتر کارمند متعهد و مؤدبی را دید که جانِ آدم را به لب نرساند از بابتِ انجام دادنِ کاری که وظیفۀ شرعی و قانونی اوست و نه لطف و منتّی بر سر ارباب رجوع! طوری می شود گاهی اوقات، آدم پشت دستش را هم داغ می گذارد که اگر بهشت را هم حراج کرده باشند در آنجا، قناعت کند به آتش ِ دوزخ اینجا. این آقای مدیر هستۀ مرکزی گزینش! (که نام و نام خانوادگی اش را هم ذکر نمی کند پای نامه ای که بی مُهر امضاء می کند! لابُد می خواهد ریا نشود و منتهای درجۀ اخلاص است این گمنامی در خدمتگزاری به خلقِ خدا!) مصداق بارز همین آیه است که شأن نزول آن، فلاکت زدگی و نابسامانی اوضاع این کشور بی نظم و نظام است!

:: داستانِ این جور به من اختصاص ندارد فقط! بیشتر از من، زهرا مستحق بود. چرا که دو سال عینهو بَرده! اما، از ته دل و با همۀ جانِ خود، کار کرده بود برای این سازمان و کارنامۀ درخشانی داشت که ما نیز او را سزاوارتر از خود می دیدیم به حق! و باقی دوستانِ هم دانشکده ای هم رشته ای من نیز همین طور بود اوضاع و شرایطشان! با این تفاوت که من بیشتر از نه ماه معطل شدم تا صحنه سازی آقایان برای توجیه سیستم کذایی شان موجه جلوه کند و آن دیگران در خوان های ابتدایی این هفت خوان از دور بازی خارج شده بودند و خلاص! جالب تر اینکه، این آقایانِ کاردان مرا وعده دادند به آزمون های بعدی و زمانی که گفتم پیش از این نیز داستانِ من به همین سرنوشت ختم شده است! پاسخ جالب تری از خود دَروَکردند؛ ” اینم از شانس ِ بد شماست! ” مرا می گویی؟ دهانم بسته نمی شد دیگر از زور تعجب! بلند گفتم: جل الخالق! پناه بر خدا با این توجیه و تفسیر شما!

:: البته، ابدن قصدِ جسارت ندارم به محضر پُر قدر ِ شهدا و خانوادۀ ایشان، ارادتمند هستم نافرم. بیشتر منظورم اشکال و ایرادهای قانونی و اداری و بازی های مرسوم در چنین اموری است و لاغیر! آن بنده های خدا گناهی ندارند که، بلکه سزاوار هستند از برای احترام و حتا برای برخی از امتیازها. منتها، تا کجا؟ تا کی؟ چقدر؟ چند نسل؟ چه میزان؟ وقتی اینقدر محدودیت وجود دارد برای حیاتی ترین نیازهای زندگی در این دوره زمانه، مثلن تحصیل، اشتغال، و …، ظرفیت پذیرش دانشگاه و استخدام سازمان ها و نهادهای دولتی هم که عیان است و چه حاجت به بیان!

:: خانوم سنتور مُدام به من و دیگر دوستانم گفته بود این حرف را بر اساس تجربۀ نمی دانم بیست و چند سالۀ مدیریتی اش در این خاک و دولت که، خوب اگر کار کنید در این سازمان های دولتی! هیچوقت نگه نمی دارند شما را برای طولانی مدت! باید از همین قماش باشی و در این گروه تا علاوه بر حفظ منفعتِ آنان، نصیبِ تو هم بشود فایده ای از این سهیم بودنِ در دزدی های اخلاقی، مادی، انسانی، معنوی … ووو … در غیر این صورت فاتحۀ خودتان را بخوانید و همین. شق دیگری ندارد!!!

۵ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. هومن در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    در انگلستان اگر کار فرما بپرسد چه سنی داری چه دینی داری و غیره شما میتونید ازش شکایت کنید به خاطر تبعیض
    شما حق دارید به بسیاری از سوالات جواب ندهید
    حالشو را ببرید
    با ارادت
    هومن
    پ.ن: این همه سخت گیری میکنن تو گزینش ، همه نورانی ملکوتی باید باشند پس چرا میریم تو ادارات آدامایی را میبنیم که مو بر بدن آدم راست میشه و آدم می خواهد القابی رو نسبت بده بهشون که به حیوانات و دردندگان هم نسبت نمیده


    چهار ستاره مانده به صبح؛
    اگه این جوریه که من انگلستان رو دوست می دارم. زیاد.

  2. مهم نیست! در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    سلام ممنون از آمدنتان
    ممنون از لینک دادنتان
    صبر کنید
    کارهای خیلی بهتری در انتظار شماست
    کارهایی که حتی فکرش را هم نمیکنید
    امیدوار باشید
    من به این اصل ایمان دارم:
    همیشه راه بهتری وجود دارد


    چهار ستاره مانده به صبح؛
    خواهش می کنم. ممنون از شما بابت آن شعر زیبا. حظ فراوان بردیم.

  3. اداخلی یولار در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    سلاملار
    خوب بود خوشحال شدم از دیدن وبتون
    منتظرم

  4. جاناتان در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    ناراحت شدم که این وضعمونه و مثل همیشه چیزی سراغ آدم رو نمی گیره جز حرص خوردن..

  5. ندا در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    خدا انشاءالله بهت صبر بده. ولی حتماً شغلی بهتر در انتظارته. امیدوارم یک روز بیای و بگی شغلی خوب و پردرآمد پیدا کردی.


    چهار ستاره مانده به صبح؛
    ممنونم. منم امیدوارم.

دیدگاه خود را ارسال کنید