چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

نزدیک تو را نشان می دهند و دورتر از آنی

دورت می پندارند و نزدیک تر از جانی


هر صبح از خواب بیدار می شوم و تو را می بینم که نشسته ای پشت شمعدانی ها و کلمات نوبرانۀ روز را توی دست های جود و سخاوتت برایم هدیه آورده ای.

خودم را می بینم که سراپای بودنم از محبت تو سرشار است و درخشان ترین لبخندهایت، ستاره شده اند به آسمان همیشه نمناک چشمهایم … قرارمان همان وعدۀ سابق است؛ سه چشمک نورانی کوتاه یعنی بله و سه چشمک طویل یعنی نه!

خودت هم می دانی، این روزها، من و این شمعدانی ها، چقدر هوایی بودن تو شده ایم… و چقدر دلتنگیم برای ترنم رنگین حضورت که می نشست به ذائقۀ وسواس احساس مان …

اشک هایم نذر تو … کی می آیی عزیزم؟ تا تو را برای همیشه بودنت، قاب بگیرم توی سیاهی چشمهایم … چشمهایم فدای تو که تاب دیدنت هم به توانایی بینایی ام نمی آید …

دست هایم به هوای تو، می نویسند … پاهایم به قصد رسیدن تو، می دوند … رویایم به خیال تو، پر می گیرد … ذهنم به گمان تو، می اندیشد … دلم به عشق تو، تب دار می شود… اسماعیلم به حضور تو، قربانی می گردد …

اینجا بهار است، دست مهربان فصل نشسته به نوازش بوته های نورستۀ باغ، کمی بعد باران خواهد بارید و بعدتر، گل های سرخ به ناز غنچه ها شکفته می شوند، و نیمکرۀ جنوبی آسمان هم به طاق رنگین کمان، آذین بسته می شود … کوچه را آب و جارو کرده ام و شمعدانی ها را ردیف چیده ام در امتداد مسیرت که می دانم از من می گذرد … دیگر هیچ رنگ فلیسایی در من نمی درخشد … من به رنگ تو در آمده ام؛ به رنگ رنگ های خدای خدایان …

باد، نرم و آهسته از میان ظرافت شاخه ها و ساقه ها می گذرد و مژدۀ رحمت ترین باران را می ریزد به حدود محدود خانه مان … کجا دور بوده ای که با نشانه ها پیدایت کنم؟ همیشه برای من بهار بوده ای، نبوده ای؟ باران بوده ای، نبوده ای؟ خدا بوده ای، نبوده ای؟ جان بوده ای، نبوده ای؟

مرغ تسبیح گوی … تندر تسبیح گوی … سنگ تسبیح گوی … من … من اما خاموشم! سکوت کرده ام تا کلماتم را پیدا کنم … کلماتم پیدا نمی شود … مگر نه اینکه سکوت از لوازم پاکی ست، اصلاً من سکوت کرده ام تا خوب ترین تو باشم … دوباره با خودم مرور می کنم؛ خوب ترین … خوب ترین … خوب ترین …

به شماره و رقم ستاره های خلقتت هم که بد باشم، می دانم تو از این همه بیشتری … تو را به احسان قدیمت، مرا به قامت بی قدرم و قدر بی اندازه ات بخواه …

کنار شانه های ارتفاع هر کسی که می ایستم خودم را بلندتر می بینم. رکوع که می روم از همیشه کوتاه ترم، سجده که می کنم به شکل همان خاک سادۀ نخست شبیه می شوم …

به هیچ کعبه و پیامبر و مسجد و گلدسته و گنبد و امام و حرم و امامزاده و ضریح و سقاخانه و مستجب الدعوه ای دخیل نمی شوم … می نشینم توی همین اتاق کوچک خانه مان که دلم می خواهد بنفش یاسی رنگ باشد و عطر باغ و بهار بدهد … برای من حرا و کهف و امن و پناه همین جاست … شمع روشن می کنم به یاد روز تولدم … یک سالگی‌ام … دوسالگی … سه چهار … هفت … ده … پانزده … بیست و یک … و بیست و چهار سالگی ام …

اینجا شهر من است؛ شلوغ و دلگیر و خاکستری و محال است که از هیچ پیاده رویی به روشنایی تو برسم. می خواهم پیش از آنکه، این لکه های مبهم بتوانند آسمان سبز دلم را به سیطرۀ خود درآورند به سمت تو پل بزنم؛ از خودم به آن دشت های دریایی ات، شب های مخملی ات، خورشیدهای همیشگی ات …

خبر رسیده که پولوتون دیگر سیاره نیست! آدم به آدم نمی رسد! زمین دیگر گرد نیست! و مردم بیشتر دشمن اند تا دوست! … قبل ترها اما اینطور نبود!!! می ترسم از روزی، وقتی، خبری که رسوخ کند و بگوید؛ خدا؟ … بی خیال، خدایی که نیست … می خواهم از این شبکه ها، رابطه ها، خبرگزاری ها، وابستگی هایی که هست رها باشم … فقیر و بی تعلق …

هوا سرد است و بوی نا می دهد و مرض آرتریت روماتوئید شایع شده … من می ترسم بمیرم و تو نیامده باشی … کی می آیی عزیزم؟ در حنجره ام یک نیستان، ناله سر داده ام … میان داستان هایم یک تراژدی تازه نوشته ام… اگر شاعر بودم، دفتر دفتر مرثیه می سرودم … نمی آیی عزیزم؟

اینجا آخر نامه است و بعد از این، مدام باران است و باران و باران، که می ریزد روی سقف های شیروانی خانه های شمالم …

تو را به جان فرشته هایی که در بهار رمضان نازل می شوند به انسان ترین بنده هایت، مرا …

عطر گلاب می آید و ضرباهنگ دعا و صدای تکلم باد و سوز شمع و بوی پیراهن ..

بنده‌ی  کمترین

رمضانِ یک سال پیش از این

۴ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. خیاط در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    تخم کفتر خواستی بیا پیش خودم، ولی بی فایده ست باید دوره ش بگذره!

  2. علی هوشمند در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    شبت خوش باد !

  3. ...! در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    می شود چیزی گفت،
    حرفی زد…
    بی که لب ها تکانی بخورند!
    حرفم این بود:کسی از حال کسی آگه نیست،
    حالی نیست!
    من در آیینه به خود می گویم:
    حیف از بز!
    آدمی مالی نیست…

  4. واصح در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    جایی خواندم : حق با سکوت بود.

    ولله حق با سکوت است. همان که خالص تر و بهتر خواسته ها را بیان می کند. خودت هستی و او که می شنود. همین بس.

دیدگاه خود را ارسال کنید