چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

پس بگذار تا به آن نظام و دستگاهی دست یازم که، به رغم بازی تقدیر و کارشکنی مردمان، به تنهایی برای خوشبخت ساختن من بسنده باشد. (ژان ژاک روسو )

* * * *

در آبشاری که فرو می‌ریخت
زیر گلویِ ماه را
یک بار بوسیدم
از برفهای آتشین یکبار
بوی شقایق را  درو کردم.
یادت که می‌آید؟

این روزها
خوابم پُر از گنجشکهایِ رفته بر باد است. (سید علی میرافضلی)

* * * *

از همۀ خواص زندگی، سیّال بودنِ آن را بیشتر دوست دارم. این جریان مستمر و ابدی زندگی را حتا پس از مرگ. به قول آقای آگوست کنت مردگان در مغز اخلافشان به حیات ادامه می دهند همچنان. این روزها بیشترین شادمانی من بابت همین است که هیچ گاه روی ثابت و یکسانی نداشته زندگی ام! حتا دوست داشتنی هایم … دوست داشتنی هایم به گذشته ای تعلق دارند که دیگر وجودِ خارجی ندارد … از آینده ای می آیند که حقیقتِ  واقعی ندارد … انگار رؤیا … من و زندگی ام …

* * * *

خب، ما خوبیم به خدا. اصلن هم خیالی نیست. غمی هم. برعکس، کلی خوب است احوالاتمان. زیاد. خیال می کنم دارم بزرگ می شوم. انگار همۀ قد کشیدنم را گذاشته ام واسه این دو روز آخر. من از روزهای تولد خوشم می آید. یکجور امیدواری قشنگی را در من باعث می شود چه برسد به این روزها که تولد خودِ خود شیفته ام است.

۶ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. خیاط در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    خوبه که هنوز مونده به تولدت!من فعلن تولد نویسی م نمیاد!کلن نوشتنم نمیاد

  2. آوامین در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    رویا جونم تولدت کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟دو روز دیگه؟؟؟چهار شنبه یا پنج شنبه؟؟؟من ندونم سکته می کنم که…بهم بگو…هر وری که دلت خواست…این نوع خودشیفتگی حرف نداره…از همون نوعیه که من ندارم !تو که می دونی رویا…

  3. اوامین در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    حرف دارم …برا همین…حیف که وقت ندارم…از این امتحان های لعنتی…

  4. آوامین در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    انسان هم میتونه دایره باشه هم یه خط راست. انتخاب با خودته. تا ابد دور خودت بچرخی یا تا بی نهایت ادامه بدی…اینو من نمیگم ها !من ازین کله ها ندارم..یهو یادم اومد…فکر کنم اس ام اس بود…ولی واسه من جالب بود…رویا تا بی نهایت ادامه میده…سیاله…میل به رشد و جلو رفتن داره…مگه نه عزیز دلم؟

  5. اوامین در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    خوبه که تولده…تولد یه گل مهربون …مگه نگفتی بهم که کودکیت باهاته…اینا واسه گول زدنه بعضی هاست عمر و سن و این حرفها…خودم هم می زنم به وقتش…اما می دونم از کوچیکیه !…تو اما بزرگی…خودم میام مجلس گردونی…منتها قرص قلب بذار کنار نیفتم وسط مجلس مجلس خراب بشه…رویا تو چه فکری هستی این روز ها؟؟؟!!!…
    سه نقطه توش کلی حرفه…واسه همین دوستش دارم همیشه…

  6. واصح در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    چرا مفهوم این جمله را نمی فهمم؟ "دوست داشتنی هایم به گذشته ای تعلق دارند که دیگر وجودِ خارجی ندارد … " چون گذشته دیگر وجود ندارد دوست داشتنی ها هم وجود ندارند؟ یا دیگر دوست داشتنی نیستند؟

    شاید نمی فهمم چون برای من کسی که عزیز است عزیز می ماند و به سختی از قلب و ذهنم خارج می شود؟


    چهار ستاره مانده به صبح؛
    منظورم همین بود دقیقن. دوست داشتنی هایم وجود دارند منتها گذشته ای در بین نیست دیگر. یعنی خاطرۀ دوست داستنی هایم با من است و رویای دوست داشتنی های دیگری … البته حال را فاکتور گرفتم وگرنه … می خواستم بعدن دربارۀ آدم لحظه بودنم هم بنویسم که ننوشتم.

دیدگاه خود را ارسال کنید