چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

برای خیاط باشی تعریف کرده ام که بیشتر کتاب های مارگریت دوراس را خوانده بودم زمانِ دانشکده و خب، الان هیچ ذهنّیتِ خاصی ندارم دربارۀ هیچ کدام از آنها! نمی دانم اشکال از حافظۀ من است و یا نوع کتاب های این خانوم! به هر حال، ما مثلن عاشق را یکی، دو سالِ قبل دوباره خوانی کردیم مجددن! جالب است که هیچ چیزی را هم به یاد نیاوردیم الا جمله ای که می گفت؛ دخترک احساس کرد که از دیدار آرام ترین شبی باز آمده است که اقیانوس هند هرگز نظیر آن را به خود ندیده است. ص ۱۱۳

امروز، ساعت کمی مانده بود به سه بعد از ظهر که از خواب بیدار شدم من و دقیقن احساس همین دخترک را داشتم! انگار از دیدار آرام ترین شبی باز آمده بودم که اقیانوس هند هرگز …

عاشق

عاشق، مارگریت دوراس

ترجمه قاسم روبین/ انتشارات نیلوفر/ چاپ ششم / ۱۳۸۴

۱۵ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. علی شیروی در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    اینکه اینجا به عظمت ِ اهم ِ کتاب های دنیاست به هیجانم می آورد … مرسی که کتابخوان اید …
    ××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
    ما الان مُردیم از زیادی لطفِ شما آقای شاعرانه های عاشقانۀ زیاااااااادی لطیف …
    آقای عاشقانه های شاعرانۀ زیاااااااادی قشنگ …

  2. آوامین در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    احساس خوبیه…
    ×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
    معرکه است مهربوونم

  3. خاطره در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    خوش به حالت…
    تا ساعت سه بعد از ظهر خواب بودی…
    خوش به سعادتت!!
    اگه میدونستی چقدر حسرت یه خواب کامل و بی دغدغه… به دلم مونده…بیشتر لذت میبردی… همیشه بعد از عسلی میخوابم… همیشه زودتر از عسلی بیدار میشم… همیشه باید تو خواب نگران این باشم که پتو از روش کنار نره… همیشه باید نگران باشم و بیدارش کنم که جاشو خیس نکنه… همیشه… همیشه…
    اینا گله نیست ها…
    گفتم که بیشتر آرامشت بهت بچسبه…

    ××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
    خانوم … خوب می فهمم این سختی ها رو … خودم که تاب و تحملش رو ندارم …
    یه وقتی، سر کار که می رفتم، قبلش هم دانشگاه، آرزوم این بود که بخوابم تا ۹ صبح! خیلی سخت بود هر روز خدا، ۶ سال، قبل از ۵ صبح از خواب بیدار شی، بزنی به خیابون، تهرون، بعد از ۷ و ۸ شب برسی خونه، خسته، کوفته، داغون …. اوووووه …
    الان، زیادی خوش می گذره به من … خدا قسمت کنه الهی …

  4. مهتاب در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    بی درد …

  5. واصح در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    چه عالی! تصورش هم آرامش بخش و خواستنی است. نوش جان!

    (هیچکدام از کتابهای این خانم را نخوانده ام. در کل تعداد کتابهایی که از نویسندگان خارجی میخوانم زیاد نیست. بخاطر وسواس در انتخاب ترجمه خوب.)

  6. زهرا در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    ممنون دوستم…
    من ساعتها توی خیابون انقلاب قدم می زنم…ساعتها کتابها رو تماشا می کنم…اما آخر دست خالی برمی گردم خونه!خیلی سخت کتاب انتخاب می کنم اما واقعا هیچ چیز تو این دنیا مثل کتاب؛ جالب دوست داشتنی و عجیب نیست!

  7. راد در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    هنو نخوندم. می مونه برا لیست بی نهایت نخوندنی ها.

    ممنون

    شاد باشی

  8. علی در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    سلام و عرض ارادت …

  9. اوهام در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    من مدراتوکانتابیله اش را بسیار دوست دارم… عاشقش را در کتاب هایم دارم نخوانده ام هنوز! فکر کنم حتما باید بخوانم …مدتی است می خواهم نمی توانم… بروم در اقیانوس هند کمی شنا کنم

  10. لاله در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    کاش می تونستم بگویم که چقدر تشنه’ چنان آرامشی هستم … آرامش گم شده ام … آرامش ای که می دونم دیگه هرگز احساس اش نخواهم کرد …
    جالبه … قانون تلاش معکوس هنوز با قوی ترین تاثیر ها در زندگیم دخالت داره و متاسفانه راه مهار کردن اش رو هنوز بلد نیستم …
    انگار رفته رفته هر چی سیاره’ آرزوهای محال ام بزرگ و بزرگ تر می شه ، من کوچیک و کوچیک تر می شم …
    دنیای خفه … دنیای دلتنگی … دنیای پر از مه … دنیای …
    قدر اون آرامش بی نظیر رو بدون عزیز و به هیچکس به هیچ بهانه و به هیچ عنوان اجازه نده به حریم های این دنیایی که فقط به تو تعلق داره ، حتی نزدیک بشه …

  11. شیدا در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    شاید هیج کدام!مقصر گمشده است!!!احساس داشتن شبی که…و آرامشش و اقیانوس هند را دریابیم…..

  12. آوامین در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    آره…قصه ها اون هم این نوع قصه ها من رو یاد خاطره های قشنگی میندازه…یادش به خیر…

  13. خیاط در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    فکر نکنم کتابهای این رو بخونم، اگه قراره همین یه جمله و حس باقی بمونه…تازه من که حافظم داغونتره!

  14. خیاط در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    این ضربدرا چیه!خط بکشی بهتره
    منم خوبم


    این هم خط! منم خیلی خوبم!!!

  15. آوامین در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    خوبی ؟!؟

دیدگاه خود را ارسال کنید