چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

//www.niksalehi.com/public/khabar/zan-k-1.jpg

حرفِ خودش رو زده بود، ‌و … من هی حرف می زنم، یکریز، رمضانی بلند می شود:”چرا اینطوری می کنی خانوم … من یه چیزی گفتم، همین! منظوری نداشتم که …”

و می رود توی اتاق و در را پشت سرش می بندد. پرنیان می خواهد گریه کند، چند دقیقه ای نگاه می کند به من که تب دار شده صورتم از شدت خشم و پغی می زند زیر گریه ای که توی کوچکی دلش مانده بود از غروب …

شب است و من تکیه داده ام به دیوار ِ پذیرایی و کوسن را در بغل گرفته ام سفت و رمضانی توی اتاق، خوابیده است انگار.

گفتم:”رمضانی … اون دختره رو می بینی کنار خیابون ایستاده؟ “

نشستی توی ماشین و پاکت تخمه رو دادی دست من و پرسیدی: ” کدوم؟”

گفتم: ” همون که مانتوی سفید پوشیده … روسری قرمزه … “

اخم می کنی ابروهایت را، انگاری وضوح دیدت بیشتر می شود در این حالت.

گفتی: “خب ؟ “

گفتم: ” می دونی از وقتی که رفتی توی مغازه تا همین حالا، دقت کردم سه تا ماشین نگه داشتن براش و اون با هر کدوم … “

نگاهت به دختر است که باد با گوشۀ روسری اش بازی می کند … مکث می کنم ، می شنوم دوباره گفته ای: ” خب ؟ “

گفتم : ” با رانندۀ هر ماشینی، کمی کلنجار رفته، حرف زده، سوار نشده و هنوز ایستاده … “

رمضانی محل توجه نگاهش دختر بود، داشت با دو سرنشین پژوی سفید رنگی حرف می زد و لابه لاش، صدای خنده ریزک هاش می ریخت توی خلوت خیابان ِ آن وقت ِ شب، دلهره ام را انگار توی دستم گرفته بودم ، لرزم گرفت یکهو، دلم، نگاه رمضانی را می خواست که پرکشیده بود به سمت دختر، می خواستم حرفی بزنم ، دختر از در عقب ماشین، سوار شد و دیگر با آن دو مرد رفته بود که، رمضانی، استارت زد و گفتم: ” باید تُف انداخت توی صورت این زن، نمی دانم این مردها، چطور راضی می شوند به زنی که، هرشب با کسی ست و … “

گفتی: ” ما که مثل شما بددل نیستیم خانوم! وسواس شما رو نداریم !!! “

رمضانی توی اتاق خوابیده،‌ پشت در اتاق،‌ راه می روم،‌ می ایستم،‌ گوش می دهم به سکوت ِ توی اتاق، می شنوم که گفته است: ” شوخی کردم! ” ولی غمگینم، شک بر داشته خاطرم، صاف نمی شود دلم. به خودم گفتم: ” تو هم اینقدر بددل نباش زن” دوباره گفتم:” نه. همین جوری که این حرف رو نزده، شاید …” بلند می شوم پنجره را باز می کنم، نسیم خنکی خودش را می رساند به صورتم و یخ می شود اشکهایم، روی گونه ای که از من خیس شده بابت این فکرها و حرف ها و می شنوم که پرنیان گریه می کند و می روم تا اتاقش، نشسته روی تخت، ‌سردش شده است انگار. دستش را می گیرم توی دستم، حس خوبی می ریزد به احساسم:”لعنت بر شیطان” می روم تا آن پنجره را ببندم که باز مانده است هنوزم …

+ ساندویچ و یک تکه نان

۴ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. خیاط در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:


    چهار ستاره مانده به صبح؛
    :: ما هم

  2. علی شیروی در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    اینجا واقعا به معلومات آدم زیاد می کند …


    چهار ستاره مانده به صبح؛
    :: واقعن؟ نفرمایید آقا.

  3. زوربا در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    سلام

    سرقت ادبی! آن هم از زوربا؟

    لااقل می نوشتی اینها را در چه بابی نوشته است

    بد نمی شد اگر می گذاشتی لا اقل هفتمش بگذرد حضرت آقا!!!!!!!!!

    چقدر هم درکت می کنند مردم وقتی بی شناسنامه ثبت می شوی !!!!!!!!!!

    آدم ناحسابی لااقل یه چیزی جاش می ذاشتی

    حالا این کامنت رو هم حذف نکنی جای شکرش باقی است.

    شوخی بود نوش جونت


    چهار ستاره مانده به صبح؛
    :: چرایی و دلیل این حرفا بماند برای خودمان. امضاء کرده ام به نام آن دیگری که خودت باشی. یعنی حرف و حدیثی نباشد. سرقت که اینقدر علنی نیست با نام و نشان. تازه مگر این حرفها خطاب به من نبود؟ دوست داشتم منتشرش کنم اینجا. به خودمان ربط دارد اصلن حضرت آقا. حالا شما خوبی؟

  4. آوامين در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    منو یاد یه چیزی انداخت…یک اتفاق شبیه سازی شده …نمی دونم !!!بی خیال !!!

    راستی این حرفها خطاب به شما بود ؟!

دیدگاه خود را ارسال کنید