چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

در این طراحی که آمیزه‌ای کیهانی از تمامی اتودهای انسانی و بصری است، گویی ستاره‌ها، زمین و آسمان، در فضایی سوزان که آغازی بر تنهایی نومیدوار آدمی است، در گردش‌اند.” *

شور جنون آسای هنرمند که در سراسر منظره پخش شده است، هرگونه قاعده ترکیب‌بندی کهن را در هم می‌شکند و همه‌ی خطهای میّسر را در توده‌ی گردان پویایی که نماد جذب کامل هنرمند در دل طبیعت است، در هم می پیچد. این همه تأویلی است از شکنجه‌های هستی انسان“*

+ ونسان ونگوگ (ویکیپدیا)

+ ذهن زجر دیده‌ی یک نقاش (درباره زندگی و آثار)

*وان گوگ، لاراوینا مازینی، ترجمه: محمدرضا پورجعفری، تهران،نشر قطره،۱۳۷۲، صفحه ۱۱۷ و ۱۱۱

۳ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. عادله در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    عشق دوران نوجوانی من. چقدر سعی می‌کردم دیوونگی‌هاشو تقلید کنم. می‌رفتم توی آفتاب ظهر تابستون نقاشی می‌کشیدم. اما از اون همه فقط دیوانگش‌هاش نصیبم شد!

  2. Hectorist در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    هنر برای هنر.

  3. خاطره در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    اولین زندگی‌نامه‌ای که خوندم… گمونم تو سن یازده دوازده سالگی… در اوج تاثیر گرفتن… زندگی‌نامه چند صد صفحه‌ای و رنگ و رو رفته‌ای بود از زندگی ونگوگ به شدت عاشقش شدم و دلم برایش سوخت…هرچند هیچ وقت شوک حاصل از بریدن گوشش را فراموش نمی‌کنم…

دیدگاه خود را ارسال کنید