چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

انگاری پرتگاه، محمّد آویزان مانده و یک دستش توی دست‌های من، محمّد است به گمانم، شاید هم اسم دیگری داشته باشد، آدم دیگری باشد، مهّم نیست حالا! چون‌که دارد سقوط می‌کند از این پرتگاه و من شده‌ام آخرین حلقه‌ی اتّصال او به زندگی اگر دست‌هایم توان داشته باشند، تاب بیاورند و صدای خودم را می‌شنوم که هی فریاد می‌زنم و آن کارگر را به کمک می‌طلبم. ایستاده آن طرف‌تر با بیل سیمان را جا‌به‌جا می‌کند و حواسش به شلنگِ آبی است که می‌رود توی تپه‌ی ملاطی که ساخته و من، مستأصل شده‌ام دیگر که بالاخره دست از کار کشیده و می‌رسد به یاری ما و آن دست دیگر مرا گرفته، هر دو نفرمان را، من و محمّد را، بالا می‌کشد و بعد، می‌بینم محمّد فقط یک دُخمل کوچکِ چشم آبی است و شگفت زده به حلقه‌ی طلایی باریکی نگاه می‌کنم که در انگشت دوّم دست چپش دارد و یکهو قُلِ دیگرش سبز می‌شود جلوی ما با مادرم و این دو همدیگر را در آغوش گرفته و سیر بوسیده‌اند حالا…

۱ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. دیوانه ی عاقل در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    زیبایی عجیبی در این خوابها هست که نمی‌شه وصفش کرد جز اینکه همیشه در خاطر باقی خواهند ماند … خواهری که در خواب دیدم دارم و هنوز در بیداری دنبالش می‌گردم …

دیدگاه خود را ارسال کنید