چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

وقتی پرفسور جاوید به همه چیز شک می‌کند

پرفسور جاوید سبیل‌های قطور و سفیدی داشت که روی لب‌های برجسته‌اش را پوشانیده بود. آن عینک ته استکانی که توی موهای سفیدش گم می‌شد تقریبن چهره یک آدم ابله را به او می‌داد. پرفسور جاوید پیر بود. روزی که آن مرد جوان با کت و شلواری شق و رق شده توی مطب روان پزشکی پرفسور خزید او هیچوقت فکر نمی‌کرد این بیمار مسیر زندگی او را تغییر خواهد داد. … “

اگر دوست داشتید ادامه‌ی داستان و نقد و بررسی آن را بخوانید کلیک کنید اینجا. منتها، من و زهره و خیاط نیز نقش مؤثری در پشت صحنه‌ی این جلسه داریم که در گزارش مذکور به آن اشاره نشده است!

۱ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. مهستی محبی در ۸۸/۰۹/۱۶ گفت:

    با سلام با یک داستان کوتاه به روزم و در انتظار نقد و نظر شما

دیدگاه خود را ارسال کنید