چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

همه‌ی آرشیو آن وبلاگ‌های سابق‌مان پَرید! حتّی مهلت نبود غصّه‌اش را بخوریم میان این آشفته‌بازار زندگی‌مان. بی‌خیالی طی کردیم. اگر وقت دیگری، اوضاع بهتری بود کلّی گریه می‌کردم لابُد. بیشتر دلم برای آن شبانه‌نویسی‌های اینجا می‌سوزد که زیاد دوست داشتم نوشته‌هایم را و هی با خودم می‌گویم بی‌کار بودی حذف کردی آنها را از روی وبلاگ؟!

دیدگاه خود را ارسال کنید