چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

رمان گوستاو فلوبر بی‌شک یکی از شاهکارهای جاودان ادبیات جهان است. وسوسه‌های مادام “اما بوواری” به قدمت عمر بشر است و تاریخ و مکان نمی‌شناسد. او صد و پنجاه سال پیش در شهرستانی در فرانسه زندگی می‌کرد و برای فرار از یکنواختی‌های زندگی شهرستان، که او را تا مرز افسردگی آزار می‌داد، اسیر وسوسه‌ی عشق ممنوع می‌شود و زندگی خویش و خانواده را بر سر آن به تباهی می‌کشاند.

گوستاو فلوبر در این رُمان همه‌ی عناصری را که دست به دست هم می‌دهند تا پایانی تراژیک برای “اما بوواری” بسازند، به روی خواننده می‌گشاید تا خود او داوری کند. نویسنده از داوری می‌پرهیزد و حضوری پنهان در رمان دارد. گوستاو فلوبر جایی گفته است که او مادام بوواری است. شناخت ما به لطف تصویرهای زیبای فلوبر از محیط و رفتار “اما بوواری” و آدم‌های پیرامونی‌اش بیشتر از شناخت خود اوا از خویشتن است.

ما “اما” را می‌فهمیم با این‌همه وقتی ساده دلی‌اش در عشق و تجمل‌جویی او را کور می‌سازد، بر او خشم می‌گیریم. شاید او را مقصر بدانیم که همسرش، شارل بوواری، پزشک محبوب شهر دارایی اندک، شهرت و کار خود را از دست می‌دهد. او را مقصر بدانیم که دختر نازپرورده‌اش به یتیم خانه سپرده می‌شود و از آنجا به کارگاه ریسندگی، که می‌دانیم تا پایان زندگی از آنجا رهایی نخواهد یافت.

مادام بوواری با خوردن دارو خود را مجازات می‌کند و به طرز دردناکی جان می‌دهد. ما هم بر مرگ دردناک او اشک می‌ریزیم و هم بر سرنوشت اندوه‌ناک همسر و دخترش.

اما مقصران واقعی کسان دیگری هستند: دو معشوق “اما بوواری” که ساده‌دلی و عشق بی آلایش او را به بازی گرفته و از آن سوءاستفاده می‌کنند و تاجر حیله‌گری که به بهای ورشکستگی بوواری‌ها، جیب خود را پُر می‌کند. اینها امّا مکافات نمی‌شوند. حتّی فلاکت ” اما بوواری ” ذره‌ای تأثر در آنها برنمی‌انگیزد. اینها را رُمان به ما می‌گوید.

هیچ خواننده‌ای امّا، مادام بوواری را مجرم نمی‌داند. اگر خود “اما بوواری “هم به زندگیش پایان نمی‌داد، نه دستگیرش می‌کردند و نه سنگسار. اما به‌هرحال، بوواری عنصری ناباب و نامحبوب شمرده می‌شد در آن زمان و جامعه تاب تحمّلش را نداشت. گوستاو فلوبر را به خاطر نوشتن این رُمان و به جرم رواج بی‌اخلاقی محاکمه کردند. (منبع رادیو زمانه)

* اینجا و آنجا، (مثلن همین‌جاها که لینک‌شان را می‌بینید) خیلی خوانده بودم درباره‌ی این مادام خانوم. امّا، اشتیاق خواندنِ سرگذشتش وقتی پیدا شد که یادداشت‌های روزانه‌ی گوستاو فلوبر درباره‌ی چگونگی نگارش رُمان‌هایش را در “فن داستان‌نویسی” خواندم. حقیقتن، روزنو‌شت‌های معرکه‌ای بود؛پُر از ایده‌های خوب، توصیه‌های به‌جا، پیشنهادهای عزیز … بعد از آن، هی جملات فلوبر رژه می‌رفتند در ذهن من و هی بازخواست می‌شدم که چرا مادام بوواری را نخوانده‌ای دختر؟ البته، من هنوز ذرّه‌ای از شاهکار بودنِ اثر را حس نکرده‌ام و به ماجراهای هیجان‌انگیز مادام بوورای جان هم نرسیده‌ام!!!

+ مادام بوواری (کتاب نیوز)

+ مادام بوواری؛ دایره‌ای کامل در ادبیات داستانی (روزنامه‌ی کارگزاران)

+ شهامت خود بودن یا «سم» مادام بوواری (فهیمه خضرحیدری)

+گوستاو فلوبر (ویکی پدیا)

۴ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. کارگر در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    ما هم سه بار این کتاب را از امانت گرفتیم هر سه بارم نصفه رهایش کردیم… جذبمان نکرد که نکرد!

  2. کارگر در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    قالب جدید مبارک وجودتان دوست جان!

  3. ناهید نوری در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    سلام . با اینکه سعی میکنم تند تند و زود زود سر بزنم ، اما هر بار که میام کلی چیز نوشتی که هنوز نخوندمش و کلی عقبم ! آفرین به این ذهن پویا و زیبا !

  4. گنبد گردون عجب خم‌خانه‌ای‌ست … « چهار ستاره مانده به صبح در ۸۷/۰۵/۲۹ گفت:

    […] پای قصه‌ی جامی لُنگ بیاندازد! اگر قرار است الگویی از وسوسه‌ی زنانه در دست باشد، من ابسال را ترجیح می‌دهم! تازه، آقای جامی […]

  1. 1 بازتاب

  2. مرداد ۲۹, ۱۳۸۷: گنبد گردون عجب خم‌خانه‌ای‌ست … « چهار ستاره مانده به صبح

دیدگاه خود را ارسال کنید