چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

اینجا دیگر خانه‌ی من نیست…

مانا همین تک جمله را نوشته و آن یکی، دو یادداشتِ پیش‌زمینه‌ی این تصمیم را حذف کرده است حالا. همان حرف‌هایی که نوعی اعتراف به “اشتباه” بود درباره‌ی وبلاگ‌نویسی و دوستی. که یعنی، وبلاگ شخصی دقیقاً جایی نیست برای “تخلیه‌ی حرف‌هایی که به هر دلیلی گفتنی نیستند. حس‌هایی که می‌توانند بی‌دلیل باشند. رنجش‌هایی که می‌توانند خودخواهانه باشند یا هرچیز “ممنوع” دیگری.”

حرف‌های مانا مرا به یاد سارا می‌اندازد که یکی از بهترین رفقای من است و بهانه‌ی آشنایی‌مان در همین فضا بود که پیدا شد. چند وقتِ قبل، سارا هم نوشته بود که؛[برای من] وبلاگ ننوشتن به مراتب بهتر از وبلاگ نوشتنه. یک آرامش خیال داره. میشه راحت فضای پیرامون رو انتخاب و مدیریت کرد. همه چیز حقیقیه…

زهرا هم بحث دیگری راه انداخته و نوشته است که “هویت مجازی به هیچ دردی نمیخوره. اگه میخورد اونهایی که معروفتر هستند باید خوشحال میشدند که این هویت رو وارد دنیای حقیقی هم بکنند. در حالی که کمتر کسی اینو می پسنده. حداقل در مورد من اینطوره.

منتها، به قول آقا؛ وبلاگ نویسی هم بهشت و هم جهنم است.

این روزها، ذهن من نیز به طرز عجیبی درگیر این آمدن‌ها و رفتن‌ها و سود و زیانِ متعاقبِ ماندن در چنین فضایی شده است؛ فضای مجازی همچون دنیایی کوچک است که هر کدام از ما، به سادگی آن را خلق کرده‌ایم و این امکان و اقتدار را نیز داریم که به همان سادگی! دنیای کوچک‌مان را تخریب کرده و از بین ببریم. انگاری گستردگی بی‌اندازه‌ی روابط آزاد در این فضا، ما را منزوی‌تر می‌کند در طولانی مدّت …

* این یادداشت را مقدمه فرض کنید برای یک‌سری حرفهای دیگر …

پی‌.نوشت)؛ دخترک که بی‌خیال این حرف‌هاست انگاری. به روز است امروز هم!

۶ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. سرباز معلم جنوبی در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    ما مجبور به نوشتن هستیم ! پس باید نوشت…

  2. زهره در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    من اون آهنگ رو هزاران بار گوشیده ام!بسیار زیباست!

  3. راد در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    این هم یه جور وبلاگ نویسی است دیگر

    جا افتادن چیزهای جدید بیش از این حرف ها طول می کشد

    شاد باشی

  4. صدف در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    سلام
    خوشحالم باهات آشنا شدم
    شاید نوشتن ما نوعی عقده ها رو خالی کردن باشه یا سبک کردن شانه های ناتوانی که سنگینی کوه رو روی خودش احساس می کنه

  5. یادگاری در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    سلام. بخشی از این حال و هوا و پرسشهای حیاتی بر می گردد به بهار و گرده گلها و گرمی هوا و روزهای طولانی و همین تغییرات به ظاهر بی اهمیت که اتفاقا خیلی هم اساسی هستند.
    در ضمن ممنون از لطف شما مثل همیشه. به جز یکی دو عنوان بقیه کتابهای معرفی شده در این پست را می توانید از بین غرفه های شلوغ نمایشگاه پیدا کنید
    موفق باشید دوست من

  6. مانا در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

دیدگاه خود را ارسال کنید