چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

کلّی صبر کرده بودم تا با حوصله‌‌ی کامل و طیب خاطر، یک یادداشت خوب بنویسم درباره‌ی نزدیکی. امّا، انگاری قسمت نبود. چرا که درست وقتی که حرف‌هایم را تایپ کرده و کلیک کردم به قصد انتشار، کن فیکون شد و یادداشت پرید. حالا، به چند تا لینک بسنده می‌کنم، ارجاع‌تان می‌دهم به همین حوالی اینترنت. اگر دوست داشتید، می‌توانید این و این یادداشت را بخوانید درباره‌ی کتابِ حنیف قریشی. مترجم هم که مستحضر حضورتان هستند؛ خانوم نیکی کریمی. این یادداشت هم درباره‌ی ترجمه‌ی ایشان است. ما هم به خاطر گل روی شما، یکی از پاراگراف‌های متن کتاب را دوباره تایپ می‌کنیم باشد که مؤثر واقع شود و کتاب را بخرید و بخوانید. پشیمان نمی‌شوید، مطمئن باشید. داستان جالب و جذابی دارد درباره‌ی گذشته و حال و آینده‌ی یک مردِ مُدرنِ وامانده‌ی درمانده‌ی خسته از زندگی و بی‌تابِ فرار به قصدِ در آغوش کشیدنِ عشق …

مردم نمی‌خواهند که تو زیادی خوش بگذرانی؛ آن‌ها فکر می‌کنند برای تو بد است و ممکن است همیشه دوباره هوس کنی و چه‌قدر شهوت، آشفته‌کننده است. دیوی است که هیچ‌گاه نمی‌خوابد و آرام نمی‌گیرد. هوس، شیطان است و مطابق با ایده‌آل‌های ما نیست و به خاطر همین است که ما این‌قدر به آن نیاز داریم. هوس، تمام سعی و کوشش انسان را به مسخره می‌گیرد و بی‌ارزش می‌کند. هوس هرج و مرجی اصیل است و انگیزه‌ای پنهان. تعجّبی ندارد که مردم می‌خواهند آن را توقیف کنند و به یک جای امن ببرند و درست وقتی که ما فکر می‌کنیم هوس را تحت کنترل خود داریم او ما را مأیوس می‌کند. هوس مرا به خنده می‌اندازد، چون ما را احمق می‌کند. اگر چه بهتر است احمق باشیم تا فاشیست. *

در پایان نیز، بر خود لازم می‌بینم از خیاط عزیز و استاد معزّز ایشان صمیمانه قدردانی کنم با لبخند و گل. کتاب به لطف و درایت این دو دوست ارزشمند بود که نصیب و روزی ما شد.

نزدیکی

نزدیکی

نوشته‌ی حنیف قریشی، ترجمه‌ی نیکی کریمی. تهران: نشر توفیق‌آفرین. بهار ۱۳۸۴، چاپ دوّم، ۱۰۵ صفحه، قیمت ۲۵۰۰ تومان

مرتبط‌جات؛ چیزهایی که هرگز در مورد پدرم نمی‌دانستم (نوشته‌ی حنیف قریشی) و اینجا

* ص ۳۷ و ۳۸

۵ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. هنا خانوم در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    ممنون، لینکها رو هنوز نرسیدم بخونم، ولی توضیح شما رو خوندم.فردا برمیگردم میخونم.با همین توضیحات و این چند خط و جمله ای که از کتاب توی وبلاگ شما و خیاط باشی خوندم دلم میخواد هر چه زودتر این کتاب و پیدا کنم و بخونم.

  2. جاناتان در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    این قضیه‌ی تان / مان چیه؟! ما حاضریم مال هر دو تاتون شیم اما سر جفتتون کلاه رفته خبر ندارین. کماکان مخلص مهر شماییم و حیرتزده‌ی این بیش فعالی که تمامی ندارد و خدا زیاد کناد انشااله


    چهار ستاره مانده به صبح؛
    :: سلام خانوم. شما لطف بی‌اندازه داری همیشه عزیز دوست‌داشتنی! منها درباره‌ی کلاه! اگه کلاهه! بذار بره سر ما. من که به شدّت استقبال می‌کنم. آقای مرزبان هم، خیال می‌کنم بیشتر از من استقبال می‌کنن. ما هم بگیم حیرت‌زده‌ی چی هستیم در این میان؟

  3. نگ نوج در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    هوس کردم بخونمش

  4. مهشاد در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    این طور که میگی باید بخوانمش!

  5. زهراماه باران در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    سلام بانو!خوبی رویا جان!دلم برات یه ریزه شده بود که پیدا شدی…
    غزل کوتاهی دارم که دوست دارم بخونیش.پس بدو بدو بیا اینجا!

دیدگاه خود را ارسال کنید