چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

در ادامه‌ی این بازی و در راستای این وعده‌، دیگر می‌شود درباره‌ی شخصِ شخیص ناهید خانوم نیز نوشت که بدونِ شب بود، باران بود، تو هم بودی و من … نیز، بسی مهربان بود و خوش‌رو و صبور و عزیز … گیرم، مثل آن شب، فرصت نبود برای پُرحرفی‌های دخترانه‌ی پُرخنده ولی، قرار‌های ملاقات بعدی در راه است به زودی …

راستی، حالا من گفتماگر دوست داشتید، بنویسید. دوست نداشتید هم … خب، ننویسید.” ولی، شما دیگه … هیچی اصلن.

+ از بساط هر شبه

۱ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. ARAM در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    همیشه زندگی اون طوری که می خواهیم نیست
    گاهی اوقات اون چیزهایی رو که میخواهیم به دست نمی یاریم
    همیشه اون ارامشی رو که می خواهیم نداریم
    بعضی وقتها اون قدر تو مشکلات زندگی غرق می شیم که دیگه همه چیز
    و همه کس رو از یاد می بریم . حتی خودمون رو….
    گاهی وقتها پیشامدهای زندگی رو درک نمی کنیم…
    اون موقع ست که می بینی خواه ناخواه اسیر زندگی هستی…
    اون وقته که اختیار زندگی دست ما نیست
    و این زندگیه که ما رو به هر سمتی که دلش بخواد می کشونه…
    تموم روز را به خیال یه لحظه ارامش شب …می گذرونی…
    اما شب هم که میشه یه دم ارامش نداری ….فکر و خیال راحتت نمی ذاره
    توی همین لحظه هاست که احساس نیاز می کنی …
    به یه همزبون
    به یه همراه …
    به یکی که تو رو اونجوری که هستی درکت بکنه…
    به یکی که بتونی بهش تکیه کنی…
    نیاز داری به کسی که بتونی در کنارش ارامش بگیری…
    یه هم نفس ….
    اما من فکر می کنم که جور دیگه ای هم میشه زندگی رو گذروند..
    با امید به فردا….
    همیشه اینو به خاطر داشته باش که :
    اگر چه امروز زندگی سخته …. اما فردا روز دیگر یست.

دیدگاه خود را ارسال کنید