چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

بخت سیه به کین من، چشم سیاه یار هم

حادثه در کمین من، فتنه‌ی روزگار هم

از مژه ترک مست من صف زده بر شکست من

کار بشد ز دست من، چاره‌ی نظم کار هم

ساقی از این مقام شد، صبح نشاط شام شد

خواب خوشم حرام شد، باده‌ی خوش‌گوار هم

تار طرب گسسته شد، پای طلب شکسته شد

راه امید بسته شد، چشم امیدوار هم

طایر تیر خورده‌ام، ره به چمن نبرده‌ام

فصل خزان فسرده‌ام، موسم نوبهار هم

زهر ستم چشیده‌ام، بار الم کشیده‌ام

رنج فراق دیده‌ام، محنت انتظار هم

ای زده راه دین من، شاهد دل نشین من

چشم تو در کمین من، غمزه‌ی جان شکار هم

شاد ز تو روان من، زنده به بوت جان من

ذکر تو بر زبان من، مخفی و آشکار هم

ای بت دل پسند من، هر سرت موت بند من

کاکل تو کمند من، طره‌ی تاب دار هم

لعل تو برق خرمنم زلف تو طوق گردنم

وه که به فکر کشتنم، مهره فتاده، مار هم

دوش فروغی از مهی یافته جانم آگهی

کز پی او به هر رهی دل بشد و قرار هم

۵ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. مهتاب در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    پای طلب شکسته شد …

  2. مهتاب در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    عنوان پست قبلی با کامنت دونیه پست فعلی قاطی میشه نمی تونم هم درستش کنم

  3. مریم در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    واااااااااای عجب شعری بود
    وصف این روزای من

  4. محرم راز در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    سیب سرخ حوا و گندم و انگور بهانه بود من لیاقت بهشت را نداشتم

    انگار برای زنده ماندن باید سفر می کردم

    هنوز هم در حال سفرم در حال بازگشت. نمی دانم به خانه ام راهم می دهند یا نه. خنده های شیطان نگرانم می کنند.
    به کلبه ی دلم سری بزن

  5. علی در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    این دل بی قرار هم …

دیدگاه خود را ارسال کنید