چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

می‌دانی، انگار کسی آمده بود و همه‌ی دنیا را بر روی شانه‌هایم گذاشته بود، نفسم بالا نمی‌آمد دیگر، می‌خواستم حرف بزنم امّا، آیا کسی می‌شنید؟ کسی نبود ولی. آیا غم‌انگیز نیست؟ من آرزو داشتم کاش! کسی باشد؛ چقدر هم محال! عینهو آرزویی که در آن دلم می‌خواست صبح باشد و شنبه و یا دوشنبه تا تو باشی! می‌توانی به من بخندی و به آرزوهای کوچکم خرده بگیری! ولی، خودت می‌دانی حتّا، برآورده شدن همین آرزوهای جزیی نیز به من شهامت نمی‌دهد! محال است که جرأت پیدا کنم و حرفِ دلم را با تو بزنم. سخت است. کاش می‌فهمیدی چقدر سخت است! ولی، تو چه می‌فهمی که من، همه‌ شب، هی فکر می‌بافم و حرف می‌سازم و عزم خود را جزم می‌کنم تا صبح ولی، هر صبحِ دوباره دیدنت، سعیِ مُدامِ من نابود می‌شود در ناگهانِ آن لحظه‌ای که می‌بینمت … خودم می‌دانم که هیچ‌کسی به مهربانی تو نیست و شاید، هر کجای دنیا که بروم و هر چه‌قدرِ عالم هم که صبر کنم، باز مجبور بشوم بیایم اینجا. یک روز صبح که باید شنبه باشد یا دوشنبه! در این مدّت، عاصی شده‌ام از تردید و نمی‌دانستم که می‌توانم برایتان بگویم یا نه؟ در نهایت، به فکر نوشتن افتادم تا بگویم احساس می‌کنم بی‌اختیار سوار قطار شتاب‌زده‌ای شده‌ام که دارد مرا به سمتِ تاریکِ نامعلوم و هراسِ شدیدی می‌برد … همیشه، شما از همه‌ی دیگران مهربان‌تر بوده‌اید، شاید بعدِ این حرف‌هایم …

۱ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. مریم در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    فدای دلت

دیدگاه خود را ارسال کنید