چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

اتوبوس شب

گیرم زیاد هم منطقی نباشد وسطِ یک جنگِ خانمان‌سوز کلّی آدمِ انسان افتاده باشند در میان کُشت و کشتاری که دل هیچ‌کدام‌شان هم رضا نیست به آن و همگی مجبور شده‌اند از قرار معلوم! یا اینکه، بیشتر فیلم پُر از صحنه‌های غیرواقعی و دیالوگ‌های تصنّعی باشد و تو هی با خودت بگویی که چی؟ کجا یک عاشقِ روشنفکر تحصیلکرده‌‌ی فرنگ، هر چقدرم وطن‌دوست، در دو قدمی مرگ، مثل بچّه‌های دبستان، انشا می‌گوید درباره‌ی خدمت به ملّت و مملکت‌اش؟ یا آن عراقیِ دوست، چرا باید هی داستانِ پُل زدن از این ور شط به آن طرفش را تعریف کند به انضمام یک هوای دونفره‌ی رمانتیک که دختر و پسرش، فالوده‌ی شیرازی می‌خورند و فهکذا. همه‌ی اینها و یک‌موارد دیگر ناخوشایند به کنار، ولی آدم دوست دارد اتوبوسِ شبِ پوراحمد را، با آن خسرو شکیباییِ راننده اتوبوس‌اش و فروتنِ فاروق یا نوجوانِ رزمنده‌ی فیلم که بازی‌اش حرف ندارد! فیلم ساده‌ی بی‌شیله پیله‌ای که فارغ از رنگ و ریا، در فاصله‌ی بین سفیدی و سیاهی می‌گذرد انگار حقیقتِ پاکِ انسان … انگار تاریکی همیشه جگرسوزِ جنگ!

۱ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. امین در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    از لطفتان سپاسگزارم. از این که قلم کیلیکتان را می گذارید توی قلمدان من. لطفتان پر دوام. قبول دارم که کتاب حجاب مطهری و … گویا و کافی نیست. با اطمینان می گویم که کتاب های بهشتی هم برای راه یابی ما به آنچه می خواهیم کافی نیست. عقل سیده خانم. عقل. به عقلتان رجوع کنید. همین.
    آقای لبافی را هم می بینم. موسسه کتاب مرجع کار می کنند. در میدان فلسطین. به شماره تماس :۸۸۹۶۳۷۶۸ و۸۸۹۶۱۳۰۳

دیدگاه خود را ارسال کنید