چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

ساعت ۶ صبح به وقت اینجا —> میدان کرج —> ایستگاه مترو کرج —> ایستگاه مترو چیتگر—> دهکده‌ی المپیک —> (دیدار با خانوم دانشپور۱) —>سه راه جنّت‌آباد —-> میدان ونک —-> میدان تجریش —-> (قرار ملاقات با سارا۲) —-> میدان قدس –> میدان تجریش –> میدان دربند—-> کاخ موزه‌ی سعدآباد —> میدان تجریش —-> میدان ونک —> سید خندان –> خیابان قنبرزاده –> خیابان نوبخت –> (برخورد نزدیک از نوع چندم؛ من و سارا با ناهید و فائزه و این آقای عزیز و این آقای محترم۳) —-> خیابان خرمشهر —> میدان فاطمی —> میدان انقلاب ساعت ۶ عصر به وقت آنجا.

بعدِ این، از وقتی که سوار تاکسی می‌شوم به مقصد خانه‌مان دیگر هی چُرت است و فحش و حرص! حداکثر ۳۰ دقیقه زمان می‌برد طی فاصله‌ی میدان انقلاب تا منزل ما. دیروز چقدر طول کشیده باشد این طی طریق خدا را خوش می‌آید؟ ساعت کمی از ۸ گذشته بود که ما دوباره به منزل رجعت کردیم و از زور بی‌خوابی‌های شبانه عینهو جنازه افتادیم در بستر؛ هی لعنت خدا بر خودروی تک سرنشین! اتوبان تهران-کرج! شهر خوابگاهی! جمعیّت زیاد! آخر هفته! عالم و آدم!!!

۱.

۲.

۳.

۱۵ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. آرزو در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    دور شمسی تان برقرار دوست جان

    خستگی هاتان به در

  2. خاطره در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    خوبت شد!! نیومدی اینجا!!

  3. مهشاد در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    کیفی کردید ها!

  4. عادله در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    چطوری مارکو پولو ؟!

  5. بدون عنوان در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    سلام

    ضمنن میتونی حرفای دیروزم رو حذف کنی هم از ذهنت هم از کامنتات نمیخوام دلگیر بشی


    چهار ستاره مانده به صبح؛
    این کامنت اسم داشت. اسم را برداشته‌ام و آن چند کلمه‌ای را که بعد از سلام نوشته بودند چون که ربطی نداشت به من و اینجا تا بتوانم تایید کنم کامنت را.

  6. مهتاب در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    به ! شما کرجید ؟

  7. سارا (انار) در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    مملکته دیگه! ولی خب ما بسیــــــــــار مسرور شدیم از بودن با شما ایشالله دفعه بعد. ولی ننوشتی نزدیک بود تو اتوبان رسالت من و به کشتن بدی

  8. سارا (زندگي كوانتومي) در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    ما البته هیچ وقت تک سرنشین نمی باشیم و همیشه دو سر نشین هستیم. بعد هم بابت دعوتتون که با شما بیایم پایتخت ممنون. اما فکر کنم اگه تو با من بیای بهتر باشه. خودروم هم از تک سرنشینی در میاد.
    ارزون هم حساب می کنم باهات
    تازه من تقریبا از کل تهران رد میشم هر جا بخوای می تونم پرتت کنم پایین.

  9. مرجان در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    تو تهران امروز زندگی یعنی همین……
    وبلاگت قشنگه… همین جا رسماَ اعلام می کنم که طرفدارش شدم… وقت کردی به وبلاگ من تازه واردم سر بزن…

  10. وسام در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    موبایلو گم کردید؟؟ این از قدم خوش شماره من تو گوشیتون بوده حکما!
    مرسی که راهنمایی کردید. منم از دیدنتون خیلی خوشحال شدم. به سارا خانومم سلام برسونید.

  11. رضا در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    هی می گویم که بازم بارونِ خیال آسیابِ ذهنم نچرخاند؛ ولی چه کنم که می چرخاند و کاریش نمی شود کرد.
    راستی! تو این نوشته ها را برای خودت می نویسی یا برای دیگران. اگر برای خودت است؛ خب ادامه بده که از قدیم گفته اند حرجی نیست. اما اگر برای دیگران هم می نویسی؛ باید این دیگران هم بفهمند یا نه؟ حالا خوششان آمد یا نه؟ مهم نیست که البته من با این عقل نه چندان کامل خودم که صد البته از عقل چندان ناقص تو خیلی هم کامل ترست، باید بگویم که خوششان نخواهد آمد. این کامنت‌ها هم گولت نزند که نشانه‌ی نان قرض دادنست نه چیز دیگری.


    چهار ستاره مانده به صبح؛
    حالا هدف و مقصود من از نوشتن هر چی باشد، خیلی دوست دارم بدانم منظور شما از این هی سرزدن به اینجا و کامنت گذاشتن چیست؟ اگر قصدتان هدایت ماست که خدا خیرتان دهاد برادر، ولی ما اصلاح‌پذیر نیستیم اصولن. ممنونم.

  12. رضا در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    هدایتم کجا بود؟ من کجا و اصلاح دیگران کجا؟ به خصوص اگر آن دیگری، هزار ستاره مانده به صبح، اصلن خود شب باشد. باور کن اگر قدیمی ها هم نگفته بودن که نرود میخی آهنین در سنگ، من باز هم قبول داشتم که بادمجان بم آفت ندارد. همین.


    چهار ستاره مانده به صبح؛
    :: گیرم خود شب باشم من. چه کاری دارم به شما؟ شما و خوشی‌هاتان … شما و روشنی‌هاتان … ما و اینجا … ما و شب … ما و تاریکی …

  13. رضا در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    کدام خوشی؟ تو مگه اصلن منو می شناسی که این جوری حرف می زنی؟ بعدش هم، من شبو بیشتر از روز دوس دارم.


    چهار ستاره مانده به صبح؛
    :: خدا رو شکر که با شب هم میونه خوبی داری! شما هم ما رو نمی‌شناسی ولی اینجوری حرف می‌زنی.

  14. رضا در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    خانوم چهار ستاره مانده به صبح! سلام!
    راستش عهد کرده بودم اونقدر شمارو اذیت کنم که وبلاگتونو تعطیل کنید. نمیدونم چرا و چطوری این فکر شیطانی به سرم زد؛ ولی به هر حال، وسطای کار پشیمون شدم.
    بعد از این هم می خوام مث بچه‌ی آدم، نظرات واقعیمو درباره ی وبلاگ، بنویسم.
    بازم می گم که من شبو از روز بیشتر دوس دارم. نشون به این نشون که حالا ساعت از دو گذشته و من هنوز بیدارم.


    :: چهار ستاره مانده به صبح؛
    سلام. حالا که پشیمان شده‌اید ولی در کل، من تحت هیچ شرایطی اینجا را تعطیل نمی‌کنم. گیرم تمام رضاهای دنیا با افکار شیطانی کمر بسته باشند به آزار ما. ما را خیالی نیست. شما هم هر طور که راحت‌ترید؛ شب‌دوست یا روزدوست … دوست‌مانند یا دشمن …؟

  15. رضا در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    راستی یادم رفت چند تا از این شکلک ها بزارم این جا.

دیدگاه خود را ارسال کنید