چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

بیشتر از دو سالِ آزگار طول کشید تا ما دست‌آخر رضا دادیم به خریدن گوشی تلفن‌ همراه! که از سرناچاری بود البته. آن دو گوشی قبلی، مفتکی بود و دورریختیِ دوستان و آشنایان که به کار ما می‌آمد. این سومی را هم سعی کردیم از ارزان‌ترین نوع با بیشترین امکانات باشد که کمتر بابت آن صد تومانی که هدر می‌رود پای خریدنش، مشغلۀ ذهنی داشته باشیم و هی با خودمان حساب نکنیم که صد تومان می‌کند به عبارتی چند جلد کتاب؟ که این یکی هم به فنا رفت بس که حواس پرت شده‌ایم ما. البته، راننده‌ی محترم آن خودروی ون که ما تلفن را جا گذاشته‌ایم در خودروی ایشان، مرحمت کردند و همان روز پنجشنبه جواب تلفن ما را دادند و گفتند که روز شنبه، دوباره که گذرشان افتاد به کرج، گوشی را برمی‌گردانند که متأسفانه تاکنون خبری نشده است. این خبر محض اطلاع درج می‌گردد. باشد که دوستان کمتر بد و بیراهِ پشت ما نثار کنند بابت جواب ندادن به تلفن یا پیامک‌هایی که بی‌پاسخ می‌ماند. شایان ذکر است که در صورت عدم بازگشت گوشی تلفن یاد شده، تا وقتی که دوباره ما رضا بدهیم به خرید تلفن، ممکن است یکی، دو سال دیگر طول بکشد.

+ سیر تحوّلی گوشی تلفن همراه ما

۶ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. مهشاد در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    عجب! جان من این یکی رو دیگه با کتاب مقایسه نکن! ولی کیف میکنم انقدر عشق کتابی… یکی از دلچسب ترین موجودات روی زمینه کتاب!

  2. شبانه در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    سلام ! یه من سر بزن دیگه خب …اه …

  3. از زندگی در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    سلام رویا جان!
    همه چیز این جا رویا گونه است. شاد و موفق باشید 🙂

  4. مسعود در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    سلام , خسته نباشید , وبلاگ خیلی زیبایی دارید , خوشحال می شویم اگر به ما سر یزنید , ممنون , خدانگهدار

  5. خاطره در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    مبارکه!! (فقط من گفتم دقت کردی؟!)
    انصافا سیر تحولی جالبناک آلودی بوده!!


    چهار ستاره مانده به صبح؛
    :: دیگه. ما متعلق به هم مردم هستیم!

  6. ملیحه در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    غصه نخور عزیزم

دیدگاه خود را ارسال کنید