چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

می‌گویی حساب مهم است به دلیل ضریب بالایی که دارد. نویسندگی هم که بی خیال مچل است. حرف شما قبول! من فقط مانده‌ام دوستی‌مان از سر حساب و کتاب بود مگر؟

ساده‌ترین وسیلۀ ارتباطی هیچ نیست مگر زبان. زبان همدیگر را که گم کنیم، مطمئن باش راهی پیدا نمی‌شود از سمت کلمات برای دوستی …  که البته، این موضوع من است و نه شما برای همین می‌گویم بی‌خیال!  گمانم بر دوستی بود که انگاری هیچ نبود مگر حسابِ ناخوب و خیالِ نامربوط. این‌طوریاست؟

۴ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. کارگر در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    نیمی از این متن زیبایتان را برای یک دوست خیلی خیلی عزیز اما خنگ فرستادیم بلکه مطلب را اینگونه بگیرد…

  2. خاطره در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    هی خواستم واسه همه آن کارتون ها و حرف های قشنگی که نوشته بودی چند خطی بنویسم دیدم پام داره ذوق ذوق؟! میکنه… وقت تمومه …
    اومدم بگم…
    با حساب کتاب … بی حساب کتاب…
    قشنگ مینویسی…

  3. فانی در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    خدا از دهانت بشنود !

  4. ابوذر در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    عجب روزهای آبادی داشته اید با دیدن این کارتونها…منم کارتون هوس کردم…

    از آن فیلمهای ایرانی شبهای روشن قشنگ بود، کلی گشتم تا کاست ویدئوش را پیدا کردم و دیدم… قارچ سمی هم دیدنی بود اما نیمه پنهان را یادم نمی آید… فک کنم همان بود که دیالوگهای خوبی داشت!

    من اما "مادر" و "شبهای یلدا" را دارم و زیاد می بینم…

دیدگاه خود را ارسال کنید