چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

خانم مددکار لطفاً وقت دارین یه خانم خیلی خوب رو که حوصلش خیلی سر رفته و نمی‌تونه بره تهران, ببرین کرج گردش؟ اون‌وقت منم برات یه کادو روز مددکار می‌خرم. باشه؟

حالا نه اینکه گولِ وعده‌اش رو خورده باشم واسه کادوی روز مددکار، بیشتر واسه شماره تلفن‌اش ذوق کرده بودم که پیش‌شماره‌اش با نمرۀ تلفن خانۀ ما یکی بود و بعد، با ایشون و زهره یه دوساعتِ خوش بر ما گذشت با کلّی قرار و مدار واسه گردش‌های بعدی!   

ته‌اش؛ بعدش می‌بینی عمر شادی به قدرِ همین یکی، دو ساعت است و یکی حوصله ندارد. تو راه افتاده‌ای رو اعصابش. حرص می‌خوری از دست خودت که چی؟! یعنی فقط واسه همون یه شبی که … بعد، با خودت که خلوت می‌کنی، حضرت عبّاسی می‌بینی اندازۀ همان یک شب هم نمی‌توانستی برای دلِ خودت یک آرزوی کوچک داشته باشی …  خیلی غم.

بعد؛ کاش! این غلط کردن و گ*ه خوردن می‌توانستند جبران کنند بعضی اشتباهات آدم را. چقدر الان کلافه‌ام. نگران‌ام.

۱ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. سارا کوانتومی در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    مرسی. وقتی اومدم .خونه یادم اوفتاد که کادو نخریدم واست.
    ته‌اش رو نفهمیدم که چی گفتی!


    :: چهار ستاره مانده به صبح؛
    خواهش می‌شود خانوم. محض شوخی گفتیم! ته‌اش ربطی نداشته به آن دو ساعتِ خوش! بی‌خیال خانوم خوب.

دیدگاه خود را ارسال کنید