چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

حقیقت‌اش، هر کاری کردم نشد که دلم راضی بشود برای ایفای چنین نقشی که بخواهم دختر محجبه‌ی خانوم ِ سنگین و متینی بشوم که دیگر بلند بلند نخندد و چادر سرش کند و اَدای آدم‌های مهم و پُرمشغله را دربیاورد و نامه‌های اداری بنویسد خطاب به مدیرانِ محترم ِ فلان‌شده و به رئیس‌اش بگوید حاج‌آقا و وقتِ حرف زدن، زُل نزند به چشم ایشان و دیگر همکارانِ مرد در طبقات تحتانی! و همراهی کند با نسوانِ همکارِ خاله‌زنک‌اش! …ووو… علاوه بر این، اضافه کنید استخدام قراردادی بدونِ بیمه را که چندان اعتباری نیست به تمدیدش و این فاصله‌ی زیاد منزل ما تا خیابان طالقانی و هر روزِ کاری تا ساعت سه و نیم بعدازظهر را!!! ترجیح دادم که حافظِ شخصیّت خودم باشم بی‌خیال شغل و شأنِ اجتماعی و اقتصادی‌ای که رضای ما در پی این همه فشارهای روانی حاصل نمی‌آید!

۳ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. یه دوست در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    خوشا به حالت !

  2. آینه های ناگهان در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    ای دیوونه توی این بیکاری کار پیدا کردی به خاطر این چیزا ولش کردی؟من که با اجازتون دو شخصیته شدم


    چهار ستاره مانده به صبح؛

    بی‌خیال خانوم. ما توانایی‌اش رو نداشتیم!

  3. مهم نیست! در ۸۷/۰۵/۱۵ گفت:

    خیلی سخت می گیری. هر کاری هم چیزای خوب داره و هم بد. اگه بخوای اینقدر تو این مسائل سخت گیر باشی باید قید کارُ بزنی.
    هر چند که امیدورام خیلی زود کاری که واقعا بش علاقه داریُ پیدا کنی…

دیدگاه خود را ارسال کنید