چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

 حق با شماست آقا! زمان همه‌چیز را مشخّص خواهد کرد. گاهی نیز گرگ با لباس برّه به گله می‌زند. من از این مردهایی که می‌گویی شما، به زندگی‌ام دیده‌ام که با آن جامه‌ی جواهر رشته‌ی (تصنعی) کلام، دندان تیز کرده‌اند محض شکار دخترکانِ زودباور! شاید هم صرفاً برای گذرانِ اوقاتِ زندگی خودشان به سبک و سیاقی دیگر و نه الزاماً با قصدِ سفره کردنِ شکم ِ آدم! به فرض، شما هم گرگ باشی و گله ببری! این هم چوپانِ هوشیار من که زندگی‌اَش را می‌دهد پای صیانت از آن برّه‌ی سفیدِ خوش‌دل! خیالی نیست آقا! ما گرگ‌دیده‌ایم! یا دست‌کم، شبه‌گرگ‌دیده‌ایم! از این مُدل‌هایی که عَلَم مجنون برپا می‌کنند برای آدم و با اَدای فرهاد، شیرین ِ جان را غارت می‌کنند تا وقتِ هلاک برسد و لحظه‌ی مرضیه‌ی خاطرِ بیمار ِ عاصیِ خودشان! دست بالا، داستان از ظهر ِ یک روز تعطیلِِ آذرماه آغاز می‌شود و مردِ مدّعی ِ شیفتگی، شور و شعر است که نثار ِ خاطرِ دختر می‌کند و هنوز فصلِ بعد به اسفند نرسیده، دختر می‌شود کاشفِ آن حقارتِ عظیم که پیراهنِ رسالت پوشیده و فهکذا آقا. فکرِ کودک و کوچکِ من با این تحمّل اندک، زندگی سختی را گذرانده که حالای امروز، تنها من مانده‌ام؛ بی‌وابستگی‌های خیلی عادی حتّا! منتها، یادم هم نرفته که قرار ِ خدایم با من به آدمیّت بوده و از همین رو، هر بار می‌شود مرا سر همان سطر اوّل پیدا کرد؛ بی هراسِ آغاز! پُشت‌گرمی خاطرِ من، اعتقادی است که به خودم دارم. گرگ‌ها قدِ این نیستند که باور مرا متزلزل کنند تا وقتی اصل تعمیم ِ ذهنی‌ام از کار افتاده است! آنها صرفاً می‌توانند کار ِ مردی را سخت‌تر کنند که قرار است بیاید و مرا تسخیر کند. فقط همین.

۳ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. سارا در ۸۷/۰۷/۰۳ گفت:

    آه از این گرگ ها …. که دیدنشان هم زخمی ات می کند از غصه

  2. همون در ۸۷/۰۷/۰۳ گفت:

    ما هم از این گرگ ها که شما می گویید دیدم
    از این همین مردهایی که
    لیلی می خواهند
    مجنون نیستند
    شیرین می خواهند
    فرهاد نیستند
    گرگ می شویم اما زیر بار منت نگهبان گله نمی رویم !

  3. همون در ۸۷/۰۷/۰۳ گفت:

    بیچاره محمد صالح علا چند وقت پیش با کلی ناراحتی و شرم می گفت ببخشید خیلی خیلی ببخشید اما مجنون هم زن داشته !!!!!
    دی …دی …دی

    حالا بگرد دنبال ربط کامنت من و متن خودت !باز هم دی

دیدگاه خود را ارسال کنید