چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

من و راجرز بزرگ شدیم تا وقتی که زمان رفتن به دانشگاه رسید، راجرز رفت پی مهندسی کشاورزی و پس از سه سال، افتاد به چه‌کنم چه‌کنم ِ دوباره و با خودش فکر کرد شاید بهتر باشد که کشیش بشود! خُب، من و راجرز هر دو هنوز تحت‌تأثیر خانواده‌های سنّتی و مذهبی‌مان بودیم منتها، یکهو ستاره‌ی اقبالِ راجرز درخشیدن آغازید و او برای شرکت در کنفرانس فدراسیون جهانی دانشجویان مسیحی انتخاب شد. راجرز پس از آن کنفرانس، به این نتیجه رسید که ما باید خودمان را از شیوه‌ی تفکّر موروثی خانوادگی‌مان خلاص کنیم و سبکِ تازه‌ی منحصربه‌فردی را برای زندگی‌مان انتخاب کنیم که مبتنی بر تجربه‌های شخصی‌‌مان باشد و نه باورهای دیگران. البته، من هم عاطل (؟) و باطل ننشسته بودم و به نوبه‌ی خودم مشغولِ سنّت‌شکنی و فرهنگ‌سازی در گسترده‌ی حدود خودم بودم. و این‌گونه بود که هر دو دست به دست هم دادیم به مهر و رفتیم تا رویکردِ خودمان را داشته باشیم در زندگی.

  1. 1 بازتاب

  2. مهر ۱۶, ۱۳۸۷: ماجراهای من و راجرز (9) « چهار ستاره مانده به صبح

دیدگاه خود را ارسال کنید