چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

بر سر آتش تو سوختم و دود نکرد

آب بر آتش تو ریختم و سود نکرد

آزمودم دل خود را به هزاران شیوه

هیچ چیزش بجز از وصل تو خشنود نکرد

آنچ از عشق کشید این دل من که نکشید

و آنچ در آتش کرد این دل من عود نکرد

گفتم این بنده نه در عشق گرو کرد دلی

گفت دلبر که بلی کرد ولی زود نکرد

آه دیدی که چه کردست مرا آن تقصیر

آنچ پشه به دماغ و سر نمرود نکرد

گر چه آن لعل لبت عیسی رنجوران‌ست

دل رنجور مرا چاره بهبود نکرد

جانم از غمزه تیرافکن تو خسته نشد

زانک جز زلف خوشت را زره و خود نکرد

نمک و حسن جمال تو که رشک چمن است

در جهان جز جگر بنده نمک‌سود نکرد

هین خمش باش که گنجی‌ست غم یار ولیک

وصف آن گنج جز این روی زراندود نکرد

مولانا

۴ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. aghafarzad در ۸۷/۰۷/۱۷ گفت:

    بازم مولانا بذاری طالب هستیم

  2. خاطره در ۸۷/۰۷/۱۸ گفت:

    به به… چشم ما روشن… میگفتین گاوی گوسفندی چیزی بکشیم!!
    جدن فکر کردم از اس ام اسم دلخور شدی… جرات نمیکردم دیگه اس ام اس هم بدم!! خداروشکر که اشتی هستیم…
    شکلک که نداری… بوس!

  3. فرشاد در ۸۷/۰۷/۱۸ گفت:

    مولانا اولین شاعری بود که باهاش آشنا شدم… بچه بودم.. از سر ذوق چند بیت معروف اول مثنویش رو حفظ کردم… رو من خیلی تاثیر گذاشت…

  4. آرزو در ۸۷/۰۷/۱۹ گفت:

    شعر وصفِ حالی بود

    بهش لینک دادم دوست جان

دیدگاه خود را ارسال کنید