چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

زندگی من‌اَم شده حکایت آن داستانِ شل سیلور استاین. کدام؟ “در جستجوی قطعه گم‌شده”. ما هم گویا قطعه لازم شده بودیم که شاد نبودیم دیگر و افتادیم به راه، بلکه گم‌شده‌مان را بجوییم. امّا … دریغ که کسی آشنای ما نشد طوری که بشود او را جایگزین آن قطعه‌ی گم‌شده کرد؛«یکی از گم شدن دیگران چیزی نمی‌فهمد و دیگری از هیچ چیز! چیزی نمی‌فهمد. یکی بیش از اندازه گم و آن دیگری بیش از اندازه «قطعه» …» تا این‌که ما هم سرانجام به جایی رسیدیم که نقطه‌ای برای آغاز حرکت و جست‌وجوی تازه‌ای است؛ “آشنایی قطعه‌ی گم‌شده با دایره‌ی بزرگ”

<>

حضرتش، علی علیه السّلام؛ «در شگفتم از کسی که چیزی را گم کرده و به دنبال آن می‌گردد، ولی “خود”ش را گم کرده و آن را نمی‌جوید.»

<>

من، هربار که رفته‌ام مشهد، از همان بار اوّل که بیست ساله بودم، همیشه یهو مسافر شده‌ام و آن‌قدر هول هولَکی که تا وقتِ رسیدن و ایستادن جلوی آن حرمِ امن و دور هم باورم نشده است. این‌بار نیز چونان سابق با یک فرقِ بیشتر! که اگر نرفته بودم، … حکایت‌اَش بماند برای سی و سه‌سالگی‌اَم تا اگر خستگیِ دوباره تقدیرم شد باز، آن‌جا و آن‌وقت، برای سوّمین‌بار (+) بازی را تمام خواهم کرد امّا، این‌روزها همه زندگی‌اَم … همه شادی … همه شور …

<>

می‌بینم فرقی نمی‌کند که من کجای جهان ایستاده باشم، کافی است راستِ خودم را بگیرم و بروم و مطمئن باشم که می‌رسم.

<>

…«در پیرامون خویش عشق را باز خواهی یافت، در هر چه انجام می‌دهی و گرفتاری‌هایی که گریبان‌اَت را گرفته بودند» دور می‌شوند و حقیر! من با یک کوه ناله و ندبه رفته بودم، حرف‌هایی از سر دل‌تنگی، بی‌کسی … تنهایی‌های بسیارم را بُرده بودم با شکایت‌هایی از سرنوشت و بازی تقدیر و … امّا، … عشق به یاری‌اَم آمد دست‌آخر. من در برابر ِ آن حضرتِ پُرجبروت،خالی از کلام و کلمه، همه خنده بودم. من رسیدم حرم؛ سلام و صلوات و هی قدم زدم توی آن صحن و سرا به تنهایی و هی کیف کردم که ذره ذره می‌شود تصویرم در آن آینه‌کاری‌ها و پُرذوق می‌شدم از فیروزه‌ایِ کاشی‌ها و آن پنجره‌های توسّل؛ کلمات من گم شده بود و خودم از همیشه در دست‌رس‌تر بودم؛ اتّصالی سبز … احساس می‌کردم دلدادگیِ ظریفی رخ داده که موضوع‌اَش «تو» هستی …

<>

تنها تویی که بود و نمودت یگانه بود/ غیر از تو، هر که بود/ هر آن‌چه نمود/ نیست/ بگشای در به روی من و عهد عشق بند/ کاین عهد بستنی/ – این دَر گشودنی‌ست/ این شعر خواندنی/ این عشق ماندنی/ این شور بودنی‌ست/ این لحظه‌های پُرشور/ این لحظه‌های ناب/ این لحظه‌های با تو نشستن/ سرودنی‌ست … (از حمید مصدق. عنوان هم)

۳ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. سارا در ۸۷/۰۹/۰۲ گفت:

    فقط یک نفس پر از هیچ. یک نفس خالی. بدون حرف. سبک….

  2. آينه هاي ناگهان در ۸۷/۰۹/۰۳ گفت:

    خب بیشتر بیا مشهد به نفعته ها

  3. ندا در ۸۷/۰۹/۰۵ گفت:

    سلام
    قشنگ نوشتی
    به ما هم سر بزن موفق باشی.

دیدگاه خود را ارسال کنید