چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

«…می‌گفت، من هم مسافرم. دلم طوری می‌تپید که انگار قورباغه توی دلم است که غبغبش بالا و پایین می‌رود و هی می‌تپد و هی رنگ سبزش پس می‌رود و خال‌هایش بیرون می‌زند. گفتم: اگر مسافری چرا اسیرم کردی؟

گفت: من؟

گفتم: خودت خوب می‌دانی.

گفت: من بلد نیستم گنجشک را اسیر کنم چه برسد به آدم.

گفتم: اسم من «ترلان» است.»

لیلی بهانه‌ی ناگزیر، نوشته‌ی حسن فرهنگی، صفحه‌ی ۳۲

۵ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. آينه هاي ناگهان در ۸۷/۰۹/۰۳ گفت:

    سلام.ببین ترلان جزو آدمهاست یا گنجشکها؟ترجمه کن بانو

  2. رژانو در ۸۷/۰۹/۰۳ گفت:

    سلام

    چه اسم زیبایی دارد وبلاگ شما…۴ ستاره را بشمار و روشنایی صبح را در آغوشت بگیر !!

  3. modir در ۸۷/۰۹/۰۳ گفت:

    می دونستی وبلاگ خیلی قشنگ و دلنشینی داری

  4. محمد امین عابدین در ۸۷/۰۹/۰۴ گفت:

    این روزها به شدت سلینجر می خوانم و فلاش بک می زنم به بعضی فیلم های داریو مهرجویی عزیز(هامون- پری)

    داستان(( تدی )) از مجموعه دل تنگی های نقاش خیابان چهل و هشت ترجمه احمد گلشیری را بخوان و لذت ببر.

  5. لاله در ۸۷/۰۹/۰۴ گفت:

    سلام . این روزا فقط اومده ام خونده ام و مثل بی معرفتا رفته ام . از تو چه پنهان خوب نیستم این روزها . سردرگم ترین شرایطی که می شه داشت … هیچ انرژی ندارم … هیچ توان …. هیچ … تنها دلخوشی ام همین وب ها هستن … خوندن ها و نوشتن ها ….

دیدگاه خود را ارسال کنید