چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

مرا ندیده بگیر

مرا ندیده بگیر

مرا که خسته‌ی خوابم، بیا

ندیده بگیر

بیا ندیده بگیر و به راه خویش

که اتکا به عصای شکسته‌ی خیرگی‌ست

مرا ندیده بگیر و ولی مگو هرگز

که خسته بود از اوّل

که این نبود، نبود

نبود خسته از اوّل کسی، ولی ای وای …

مرا ندیده بگیر

و به راه

خویش برو

برو که راه رفته‌ی ما رو به راه نبود

«کیومرث منشی‌زاده»

۵ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. جلال در ۸۷/۰۹/۱۱ گفت:

    گفت: مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من / که جز ملال نصیبی نمی‌برید از من

  2. لاله در ۸۷/۰۹/۱۱ گفت:

    چه شعرهایی پیدا می کنی می نویسی … گاهی برای من که آخر شب ها سر می زنم حکم مهر پایانی روز و فراموشی همهء روزمره ها هستن … اون شعر قبلی از هوشنگ ابتهاج هنوز هم یادمه …. دلی به دست تو دادیم و این ندانستیم … و حالا هم این شعر و شعر قبلی که خیلی زیبا هست … شعر قبلی رو خیلی دوست داشتم . ممنون

  3. لاله در ۸۷/۰۹/۱۱ گفت:

    راستی در مورد رام کردن سرنوشت در کوه پنجم کوئیلو یادت هست ماجرای کشتی یعقوب نبی با خدا ؟ که تنها زمانی نبرد متوقف شد که خدا حاضر شد او را تبرک کند … هیچوقت این جمله اش رو فراموش نمی کنم که گاهی لازم است انسان با خدا منازعه کند چون خدا خود گاهی انسان را به مبارزه می طلبد و هدفش همین محک ما در پذیرش یا رام کردن سرنوشتی هست که می تونه برامون شکل بگیره …

  4. آينه هاي ناگهان در ۸۷/۰۹/۱۲ گفت:

    بگردمت که تو هم مثل خودم زدی به شعر و شاعری

  5. آينه هاي ناگهان در ۸۷/۰۹/۱۲ گفت:

    به راه

    خویش برو

    برو که راه رفته‌ی ما رو به راه نبود
    ——————————-
    اینو از ته دل من گفتی

دیدگاه خود را ارسال کنید