چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

به عبّاس صفاری

با محبّت

من چه‌طوری حرف‌هایم را نامه کنم که بنویسم چرا و چه‌گونه در سِحر آن کلمات خیال‌انگیزِ جادو شدم و هنوزم خُمارِ زیباییِِ اشعارِ دل‌انگیزِ آن کتاب‌اَم …

اجازه بدهید، ته نامه‌ی بی‌هنریِ من، شعری باشد که خیال کنم تنها همین حق مطلب را ادا می‌کند هم بابتِ ستایش من از افسونِ کتابِ شما و هم، ضعف خودم

 

زبان تو باید
پرچم نیلوفر باشد
و لب‌هایت زرورق سپیده‌دم
که هر حرفی* می‌گویی یا شعر ناب است
یا زمزمه‌ی آبشار

آن‌وقت برای همین چارخط مدحِ بی‌قافیه
که مثل باد از کنار گوشت خواهد گذشت
من یک خروار کلام ریز و درشت را
غربال کرده‌ام**

  

*  «که هر چرندی می‌گویی یا شعر ناب است»

** کبریت خیس، صفحه‌ی ۵۷

۱ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. آینه های ناگهان در ۸۷/۰۹/۲۲ گفت:

    هیچ چیز آرامم نمی کند …
    هیچ چیز
    صدای ِ خدا
    صدای ِ آسمان
    نوازش ِ برف
    دست ِ باد
    اشک
    فریاد
    خشم
    آه
    هیچ چیز آرامم نمی کند
    چقدر خسته ام !

دیدگاه خود را ارسال کنید