جدایی گمان بُرده بودم …

passenger

دل من همی داد گفتی گوایی
که باشد مرا روزی از تو جدایی
بلی هر چه خواهد رسیدن به مردم
بر آن دل دهد هر زمانی گوایی
من این روز را داشتم چشم وزین غم
نبوده‌ست با روز من روشنایی
جدایی گمان بُرده بودم ولیکن
نه چندان‌که یک‌سو نهی آشنایی
به جرم چه راندی مرا از در خود
گناهم نبوده‌ست جز بی‌گنایی
بدین زودی از من چرا سیر گشتی
نگارا بدین زودسیری چرایی
که دانست کز تو مرا دید باید
به چندان وفا این‌همه بی‌وفایی
سپردم به تو دل، ندانسته بودم
بدین گونه مایل به جور و جفایی
دریغا دریغا که آگه نبودم
که تو بی‌وفا در جفا تا کجایی
همه دشمنی از تو دیدم ولیکن
نگویم که تو دوستی را نشایی
نگارا من از آزمایش به آیم
مرا باش، تا بیش ازین آزمایی
مرا خوار داری و بی‌قدر خواهی
نگر تا بدین خو که هستی نپایی
ز قدر من آن‌گاه آگاه گردی
که با من به درگاه صاحب درآیی

فرخی سیستانی

۹ نظر برای “جدایی گمان بُرده بودم …”

  1. سجاد می‌گه:

    به نظرم بهتره هر کی شعر خودشو بخونه…

    Reply

  2. S*t*a*r می‌گه:

    شب‌های روشن …

    Reply

  3. امیر می‌گه:

    جزای ان که نگفتیم شکر روز وصال
    شب فراق نخفتیم لاجرم زخیال

    Reply

  4. S*t*a*r می‌گه:

    لاجرم نخفتیم …

    Reply

  5. حامد می‌گه:

    «شب‌های روشن» در چند نوشته‌ی آخر این وبلاگ موج می‌زند. چقدر دوست دارم این فیلم رو.

    Reply

  6. روانی می‌گه:

    سلام دوستم
    من نمیدونم چطوری ادرس تو توی favorite من بود فکر کنم قبلا به اینجا سر زدم وخوشم اومده سیو کردم

    چقدر متنها قشنگ و تاثیر گذار هستن چقدر با احساس من رابطه برقرار کردن

    اینجا چقدر بوی خوبی میده

    Reply

  7. S*t*a*r می‌گه:

    شب‌های روشن …

    Reply

  8. S*t*a*r می‌گه:

    سلام. والله من هم نمی‌دونم ولی خوش‌حالم بابت کامنتی که گذاشتین و حرفی که نوشتین :)

    Reply

  9. روزها و سوزها می‌گه:

    قرار ما همیشه بیقراری و

    قرار ما همیشه فاصله است …

    هزار بار رفتی و مرا

    هزار بار جا گذاشتی

    و من هزار سال ، هزاره های خسته را دویده ام …

    و در نگاه مهربانیت

    به دردهای خلوت دلت رسیده ام ….

    خوشحال می شوم بخوانی .

    Reply

یک نظر بدهید:

خوراک وبلاگ

Free counter and web stats
Meta