چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

گفت به پیش‌اَم بیا

گفت برای‌اَم بمان

گفت به روی‌اَم بخند

گفت برای‌اَم بمیر

آمدم

ماندم

خندیدم

مُردم.

ناظم حکمت

دیدگاه خود را ارسال کنید