چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

1shabhaie_roshan

رویا – فکر کنم همه‌ی آدم‌ها این‌طور باشن. حتّا بهترین آدم‌ها هم مثل یه راز از آدم دورند. … می‌دونی، همه فکر می‌کنن اگه حس واقعی‌شون رو نشون بدن همه‌چی به هم می‌ریزه. هیچ‌کسی حرف دل‌اش رو راحت نمی‌زنه. … خُب، اگه نمی‌خواد می‌تونه شب اوّل، همون لحظه‌ی اوّل بیاد و بگه.

استاد: فکر نمی‌کنی آدم‌ها برای مخفی کردن احساس‌شون دلیل دارن؟

رویا – دلیل‌شون از هم دورشون می‌کنه. چه دلیلی از عشق مهم‌تر؟

<>

رویا – این که آدم خودش رو بزنه به اون راه، صنعت ادبی‌اه؟

استاد: نه، استعداد خدادادی‌اه.

<>

راستش هیچ‌وقت تو موقعیّتی که الان هستم نبودم. نمی‌دونم باید چی کار کرد تا مشکلی پیش نیاد.

<>

بذار اصلاً نیاد. بذار خودم تنهایی از پسِ دل‌ام بربیام. می‌بینی؟ عشق‌ام می‌شه یاد گرفت حتّا از آدمی که می‌گه هیچ‌وقت عاشق نبوده.

<>

خوش‌حالم. همون‌قدر خوش‌حال که یه آدم الکی خوش. یه آدمی که خبر خوشی داره امّا کسی رو نداره که بهش خبر بده.

<>

من مردم این شهر ُ دوست دارم. چون یکی‌شون ُ می‌شناسم.

  1. 1 بازتاب

  2. آذر ۳۰, ۱۳۸۷: با صد هزار مردم تنهایی « روزانه‌ترهای همان دخترک که چهار ستاره کم دارد

دیدگاه خود را ارسال کنید