چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

۶ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. صدرا در ۸۷/۱۰/۱۳ گفت:

    سلام

    بعد از خواندن مطالبتان انگیزه دیگرم برای اینجا آمدن لینک هایی است که در روزانه ترها می گذارید. تلخ اند. می دانم. زندگی به این شیرینی ها که فکر می کنیم نیست.

    خواستم بگم وقتی می خوانمشان بخصوص آنهایی که مشکلات اجتماعی و تجاوز و نمی دونم از این چیزهاست، قلبم درد می گیره و به خودم بدوبیراه می گم که چرا کم کار میکنم؟ چرا کم یاد این بندگان خدا هستم؟ چرا نمی فهمم دور و برم هستند افرادی که راحت زندگی نمی کنند و شب را با آرامش روی بالش نمی گذارند؟ و البته میلیون ها سوال بی جواب دیگر!

    الخلق عیال الله…

    ببخشید شما را هم ناراحت کردم. 🙁

  2. صدرا در ۸۷/۱۰/۱۳ گفت:

    … نمی کنند و شب، سر را با آرامش …

  3. منیره در ۸۷/۱۰/۱۴ گفت:

    این منم 🙂 منتها تنها! زنی تنها در جنگل های خاطره

  4. رواني در ۸۷/۱۰/۱۴ گفت:

    ادم گاهی دوس داره بره تو یه جنگل خودشو گم و گور کنه
    خوش به حال این خانومه

  5. هومن در ۸۷/۱۰/۱۵ گفت:

    عکس اول از همه بهتر و زیباتر است. در حقیقت من فقط از اون اولی خوشم اومد …

  6. مهدي بوستاني در ۸۷/۱۰/۲۲ گفت:

    باسلام ازخاطرات خوبتان ممنونم

دیدگاه خود را ارسال کنید