چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

این روزهای خوش‌بخت‌بینی؛ کمی بعد از پایانِ بیست و هفت‌ سالگی‌ام، مردی هست زیبا، در نظر من یک نوع زیباییِ ملکوتی با نگاهی آفتابی و لبخندی نمکین؛ دل‌گرمی‌زا با آن علیک‌های کُشنده، به سلام  من جواب می‌گوید با مهر، و صبور می‌نشیند در آن کنج، دوست دارم به جز او به کس دیگری نگاه نکنم؛ هنوزم آقای معرکه‌ی دوست‌داشتنیِ من است در این وقت‌های نزدیک، به همه نگاه می‌کنم به جز او؛  یک‌سال پیش‌تر، دور از دست بود اوقاتی از این دست، با همه‌ی سرنوشت که زیادی سخت و سرد است، اینک میلِ شدیدی دارم به زندگی، بیش‌تر برای آن ثانیه‌های شگفت که با او می‌گذرد؛ ایمن می‌شوم از بودنِ این مرد؛ مردی زیبا، در نظر من یک نوع زیبایی ملکوتی با نگاهی آفتابی و لبخندی نمکین ….

۸ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. روانی در ۸۷/۱۲/۰۲ گفت:

    چه عشقولانه
    خوشبحالت
    منم میخوام
    ببین داداش نداره؟:D

  2. چهار ستاره مانده به صبح در ۸۷/۱۲/۰۴ گفت:

    داداش مجرد ندارد D:

  3. نسیم در ۸۷/۱۲/۰۲ گفت:

    دلم هوای عشق دارد
    دلم تنگ تو است
    چشمانت را می خواهم
    گرمی نگاهت را
    مهربانی دستانت را
    و لبانت را
    نه از برای بوسه
    که من تشنه‌ی قرنها شنیدن هستم
    با من حرف بزن
    سیرابم کن
    با جوی کلامت
    عطش تو را دارم

  4. چهار ستاره مانده به صبح در ۸۷/۱۲/۰۴ گفت:

    شما رسمن به ما نظر داری نسیم جان؟ :))

  5. آزاده در ۸۷/۱۲/۰۳ گفت:

    همیشه دلشاد و سرخوش باشی بانو

  6. چهار ستاره مانده به صبح در ۸۷/۱۲/۰۴ گفت:

    همیشه سلامت باشی آزاده‌ی مهربان‌ام

  7. سینتیا در ۸۷/۱۲/۰۴ گفت:

    :-*
    خوشحالم به خاطر این روزهای زیبات!

  8. چهار ستاره مانده به صبح در ۸۷/۱۲/۰۴ گفت:

    ممنونم دوست خوب‌ام.

دیدگاه خود را ارسال کنید