چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

دستم نمی‌رود که بنویسد

هرجا که می‌روم در خانه می‌ماند، برای قناری‌ها دانه بنویسد

آن روزها آن‌قدر دست بر سر پرنده‌ها می‌کشیدی

که دست‌هایت را پرواز کرده بودی

آن روز نگفته بودی که نگفته ابرها را می‌شکنی

وگرنه دست‌هایت را نگه می‌داشتم

«سعید شکوری»

۲ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. نسیم در ۸۷/۱۲/۰۸ گفت:

    می خواهم بنویسم
    اما دلم نمی آید تو را حک کنم
    روی کاغذعای خط دار و بی ارزش
    دلم را مدتهاست پرداده ام
    با پرستو های عشق
    اگر می دانستم روزی می خاهم از تو بنویسم یا برای تو
    به جای پرستو
    دلم را به کبوتر جلدی می دادم که وقت دلتنگی برگردد

  2. همون در ۸۷/۱۲/۰۸ گفت:

    دست هایم را می کارم سبز خواهد شد می دانم !

دیدگاه خود را ارسال کنید